حجم مار

چیزهایی هست که ذهن آدم را با خاطرات گذشته پیوند می دهد. چیزهایی که بعضی از تصاویر گذشته را در ذهنت پررنگ تر می کند. شبیه تصویر یک مار که از قالب پنجره ی روبرو ، از لابلای ابرهای گداخته ی بعد از ظهر، سر در می آورد و می خواهد روزنه ای را بیابد برای هست شدن ؛...و  هیچ نمی تواند.

آن روزها، تازه رد پای سه سالگی ام بر روی خاکهای باغ انار کنار خانه شکل می گرفت... و من به کشف همزمان معجزه ی نور و آب و سنگ و گیاه،  پی برده بودم .

هر روز؛ دور از چشم مادری که در آشپزخانه غذا می پخت، پدری که اکثر روزهایش را در ماموریت بود و خواهران و برادری که مشغول درس و مشق، به باغ کوچک کنار خانه می رفتم و شلنگ آب را می گرفتم سمت آسمان،انگشت کوچکم را می گذاشتم رویش،  تا از حاصل ضرب تجزیه ی آب و آفتاب، یک رنگین کمان بسازم. آنوقت آب را می گرفتم بر روی سنگهای کنار باغچه ها ، رنگارنگ که می شدند، می ریختم در دامن کوچک پیراهنم و با خودم به خانه می آوردم. سنگها را تا جایی که دستم می رسید، با سلیقه ی یک کدبانو، می چیدم در ویترین ظرفهای گرانبهای مادرم و توقع هم داشتم که بزرگترها به محض دیدن این سنگهای خیس و رنگی، تشویقم کنند!

کار عجیب و خنده آوری بود این کار؛ اینکه  ندانی باید با کودکی که یک مشت سنگ زشت  و بدرنگ را در ویترین  اشیای قیمتی خانه چپانده، چطور برخورد کنی؟ یک کودک سه ساله که حتما یک دلیل قانع کننده و شیرین هم برای انجام این کار خنده آورش دارد!

من هم دلیلی داشتم!

یا اینکه  در هفت و هشت سالگی، در هفته های آخر شهریور، که پدر به مقتضای عادت هرساله اش متلی را در ساحل دریا اجاره می کرد، بعد از شیطنت و آب تنی، بروی و با سوراخ کردن و به بند کشیدن صدفها، از آنها یک گردنبند بسازی و به مادرت  هدیه کنی و اصرار داشته باشی که مادر، در برابر چشم همه ی دوستان و آشنایان، با افتخار و لذت آن گردنبند را به سایر زیورآلاتش ترجیح بدهد؛ به این دلیل ساده که؛"زیباست و دخترم با دستهای خودش آنرا درست کرده" .

باز هم درد خنده آوری بود؛ اینکه ندانی با کودکی که یک مشت  صدف بی قیمت را از روی زمین برداشته و می خواهد مادرش آن را زیباتر و ارزشمند تر از هر گردنبندی بداند و به گردن آویزد؛ چطور برخورد کنی!

یا آن یکی روز دیگر، که دخترکی ده دوازده ساله بیاید و به مناسبت تولد مادرش برایش با تکه های چرم پراکنده، کیف بچه گانه ای  بدوزد و از مادر بخواهد این کیف دست دوز را که در نهایت سلیقه و از روی عشق برای مادری یگانه و بی مانند، دوخته شده، به تمام کیفهای پوست سوسمار و چرم گاومیش و کیفهای فرانسوی و ورنی و غیره ترجیح بدهد و با افتخار و در برابر این و آن دستش بگیرد و بگوید؛ این کیف زیبا را دختر کوچکم با دستهای  کوچک خودش دوخته!

چه انتظارهای غریب و کودکانه ای بود.... با اینهمه هرگز یادم نمی آید مادرم دلم را شکسته باشد و یا به اینهمه توقع. بیجا و عشق بیهوده نه گفته باشد! 

طفلک مادرم!

 

در همان دوران طلایی کودکی، غرق در شاعرانگی ام، چند تخم کوچک را از سوراخ دنج گوشه ی دیواری پیدا کرده بودم و به خانه آورده بودم! تخمهای کوچک مار بود! هنوز هم در عجبم که چرا صاحب آن تخمها، نیشم نزد! و من چقدر خجالت زده بودم ازینکه نتوانسته بودم تخم های کوچک مار را از تخمهای فاخته تشخیص بدهم و چه هدیه وحشتناکی برای مادرم آورده بودم!

مادرم به محض شناختن تخمهای مار، از من خواست که او را به محل یافتن آنها ببرم... فردای همان روز، به دستور مادرم، کارگرها مشغول تخریب و دوباره سازی دیوارها شدند تا دیگر هیچ ماری توان سوراخ کردن دیوارهای سیمانی جدید باغ را نداشته باشد...مارهای نازک  و بلند، با خط نارنجی  رنگی بر پشت.

حفره های   مرموز. خانه مارهای کوچکی که از سه سالگی در باغ دیده بودم و گمان می کردم  خانه و پناهگاه آدم کوچولو هاست، و تا پنج سالگی اسباب بازیهای کوچکم را به رسم هدیه در حفراتشان می انداختم، در هشت سالگی گمان می کردم لانه موشهاست و در ده دوازده سالگی با کشف تخمهای کوچک سفیدی در انتهای آن، گمان می کردم لانه فاخته هاست. در تمام این سالها، فقط مارها بودند که بار داستان پردازی های کودکانه ام را ، بر دوش خود می کشیدند...از تمام رازهایی که پای گوش حفره هایشان می گفتم، سردر می آوردند...تمام سنگ پرانی ها ، هدیه  دادنها و مزاحمتهایی که در خیال خودم می توانستم برای کشف  یک آدم کوچولو، یا یک موش، یا  یک فاخته داشته باشم را تحمل می کردند ، با اینهمه هیچوقت تصمیم نگرفتند خودی نشان بدهند و یا با یک نیش ساده، برای همیشه از دستم خلاص بشوند. من سایه روشن  آن مارهای زیبای جعفری را در دیوارهای باغمان  دیده بودم....اما فقط گمان می کردم یک سایه روشن ساده اند، حاصل ضرب آفتاب و کاه گل. که در انتهای حفرات مرموز دیوارها، همچون تن نقاشی شده ی زیبای یک مار ساکت، در دل دیوارهای کاه گلی، خودنمایی می کنند . چه مارهای صبوری بودند! چه عاشق متوهم خوش خیالی بودم! 

آن تخمهای مار، آخرین هدیه هایی بودند که از سر ندانم کاری  و کودکی ، به مادرم داده بودم. بعد از آن، خرید هدیه ها را به ساختن و یافتنشان ترجیح می دادم. بعد از ان آموختم آنچه که  یافتنش برای من همچون معجزه ای محسوب  می شود، ممکن است برای دیگران، جز هشدار خطرناکی  به حساب نیاید که آرامش هر روزه شان را بر هم می زند. مانند هدیه ای که دیوارهای کاه گلی باغ  کودکی ام را خراب کرد و  مارهای صبورم را کشت.

 

ویرایش نشده

 

/ 0 نظر / 8 بازدید