فرار ابدی

 مانند یک کودک، کاغذ و قلمم دستم است، هرکجا که بخواهم می روم و هرچه را که بخواهم نقاشی می کنم. یعنی هر چه را هر طوری که هست نقاشی می کنم نه آنطوری که دلش می خواهد. مثلا خودم را به شکل یک حلزون میکشم و دوستم را شبیه یک ساعت و شوهرم را شبیه یک شکارچی و معشوقهایم را شبیه فرشته هایی که دو بال بزرگ دارند. هر چیزی در دنیای چشمان من، تصویری غیر از آنچه که هست دارد و با این وجود، هیچ چیزی نیست که یک طورهایی شبیه آن چیزهایی که من می کشم نباشد. همیشه برای فرار از واقعیت خشک و سطحی و غیر قابل پذیرش هرچیزی به ژرفای تصویر دیگری که از آن میکشم و در نقاشیهایم می توانم پیدایش کنم، پناه می برم.اصلن خوبی زندگی ام همینست که همیشه راهی برای گریختن دارم. مثلن برای گریختن از هوای گرفته ی اتاق، به ایوان می روم، برای فرار از یکنواختی کار خانه و اداره، یا به سفرمی روم و یا یوگی می شوم و در حرکات آرام یوگا به آغوش کاءنات پناه می برم، برای فرار از رنج بی پولی فلسفه می بافم و برای گریختن از درد سکوت، متن و داستانک می نویسم و برای عبور از تنهایی، شعرهای عاشقانه می گویم و در نهایت، برای فرار از بگومگوها و دغدغه روزمره زندگی فیلم میبینم و یا کتاب می خوانم و برای درک ماهیت مقوایی زندگی و آدمهایش، نقاشی می کشم. گویی شیوه زندگی ام فقط نوعی فرار ابدیست از هرچیزی به چیز دیگری، از هر فعلی به گزاره دیگر و از هر خیالی به اندیشه ای. هیچ چیزی و هیچ انسانی تاکنون نتوانسته مرا به خود و در خود محدود کند. هوای ماندن و گندیدن ندارم و تا این بودن و نفس کشیدن و زندگی کردن ادامه دارد، این فرار ابدی هم ادامه خواهد داشت! من یک حلزونم! یا شاید یک پرنده که تنها در آسمان لاکی روی کول خودش آزادست؛ بستگی دارد با چه دیدی نگاهش کنی.

/ 0 نظر / 18 بازدید