یک روز خالی از زندگی

روزهای عادی خسته ام می کنند. روزهای ساده ای که در آنها، هیچ اتفاق جالبی نمی افتد. آدم حرفی برای گفتن ندارد و بی حوصلگی، جای پرداختن به  تمام رویاهایش را می گیرد؛ رویاهایی که دیگر نیستند. رویاهایی که نباید باشند؛ رویاهایی که حق داشتنش را، به دیگری بخشیده ای.

اگر دست خودم بود، امروز را  با پاک کن جوهری، از تقویم نگاهم حذف می کردم  تا آمدنش را نبینم! آنوقت با خیال خوش از نبودن آن مناسبتهایی که نباید باشند و نیستند، سرم را زیر پتو می بردم و تا لنگ ظهر، مثل یک فیل، می خوابیدم.

 

چه خوب بود اگر به خواست فرزند کوچکم در خانه می ماندم. صبح، با نوازشهای آرامش بر بازویم از خواب بیدار شدم. نگاه معصومش را به صورتم دوخته بود و با حوصله  و بی انتظار پاسخی در خواب، نوازشم می کرد. چشمهایم را که باز کردم، لبخند پر حرارتی زد و  گفت: مامان! میشه امروز اداره نرین؟! لبخند زدم...برق نگاهش چنان دل ربا بود که یک لحظه ما بین ماندن و نماندن تردید کردم. در خانه ماندن، نگرانی های ذهنی ام را درباره کارهای نکرده ام در اداره صد چندان می کرد و نماندنم در خانه، عذاب وجدانی عمیق را برایم به ارمغان می آورد. تصمیم گرفتم کمی بیشتر با او وقت بگذرانم و بعد که راضی شد، راه خودم را بگیرم و بروم. نیمروی صبحانه را درست کردم و غذای ظهر را  گذاشتم و  خانه را  ترک کردم. با کمی در آغوش گرفتنش و دیدن چیزهای کوچکی که با دستهای کوچکش ساخته  بود، و تشویق کردن هایم و بوسه باران کردنش، کمی آرام تر شده بود.

باید دوباره می رفتم.

 مضطرب بودم!

ای کاش  لااقل مادران هم همپای فرزندانشان، تعطیلات تابستانی داشتند...ای کاش می توانستند روزهایی را فقط و فقط برای فرزندانشان باشند و در دنیای کودکیشان، شریک شوند...ای کاش مادران هر روز صبح تابستان را  می توانستند کمی دیر تر به محلهای کارشان بروند تا عذاب وجدانی دائمی را به خاطر در کنار فرزندان نبودن، تحمل نکنند...

حیف که همه ی این ای کاش ها از چشم آنهایی که باید ببینند، پنهان می ماند و درنهایت یک مادر مثل من، تنها سهمی که از کودکی فرزندش برایش می ماند، یکی دو تیله ی کوچک است و  یا یک ماشین کوچک اسباب بازی، که  در جیبش گذاشته یا  در کیفش و با خود به محل کارش آورده تا در لحظات خستگی اش او را به مرز دنیای کودک دلبندش ببرد.

گاهی دلم می خواهد همه چیز این زندگی را، شغل و کار و حرفه و تخصصم را کنار بگذارم و فقط در آغوش کودکم آرام بگیرم تا فصلهای کودکی اش یک به یک به پایان برسد...و دلم خوش باشد که  فصلهایی از کودکیش را با او سهیم بوده ام...

اما می دانم که بالاخره روزی، کودکان بزرگ می شوند...و آن زمانست که اگر یک مادر مثل من، به پشتوانه یک عمر کار و فعالیت، نتواند روی پاهای خود بایستد، تباه می شود. پس از ترس روزهای پاییزی عمرم، تابستان و بهار عمرشان را هدر می دهم! چه کار ابلهانه ای!

 

ویرایش نشده

/ 2 نظر / 4 بازدید
فرشته.د

سلام درد مشترکی بود ... با این تفاوت که بسیاری از ما کاری نیمه ابلهانه می کنند! ... برای لمس حضور فرزندشان از بسیاری از فرصتها چشم می پوشند ... امنیت اجتماعی و آتیه ی خود را جدی نمی گیرند .. در جامعه ای که نقش زن در تولید ناخالص داخلی بالا اما سهمش صفر است ... حضور در بهارانه های فرزندان راهش خانه نشینی نیست! ... فرزندان مادران اجتماعی و حاضر و سرپا در مسائل روز نیاز دارند ... یک ساعت بازی ... سهل گیری در غذا و پوشاک و زیور آلات .. یک سفر زیبای فصلی و گردش های هفتگی همان حضور و همان لمس لحظات است که در کنارش اقتدار مادر و افتخارات زندگی اجتماعیش نیز حاضر است ... شاد باشید و همیشه موفق

عنایت

سلام دوست من ...................................................................... بر هر دلی که رسیدم غمی درون خود داشت نهان و پیدا .. ز آشنا به خود داشت . (عنایت)