سین بوف کور

س عزیز تو را باید بسوزانم...تو را باید زنده به گور کنم...خوب می دانم که جنایت، مرهم دلهای سوخته است...سلاخی کردن اندام تو، باید مرهمی بشود بر  دلم. اما تبری که با دستهای خودت بر جانت بنشیند نه با حرفهای من. من باید برایت آینه دق بشوم. تو باید نباشی تا انسان، انسان بماند. تا عشق، پیراهن اکراه و نفرت نپوشد.  تو باید در آتش بسوزی تا دورادور آتش زرینت رقصی مقدس  بپاشود.  تا اهریمنان از اندامت برای شکستن گردنها تبر نتراشند و از تو چوبه ی داری برای مراسم اعدام، نسازند.

سین عزیزم...در سرزمینی که سرنوشت درخت، جز ساختن تبر و چوبه ی دار نیست، بادا که آتش، تنها راه نجات تو، درخت و بشر باشد. بادا که آتش...مقدس ترین جنایت باشد. بادا سوختن تو تا قیامت...تا ابد...مانند آتش موبدان...همچون آتش جاویدان.

دستهای من در تحقق رویاهایم ناتوانند...اما در تظلم دردهایم در پیشگاه خدایی  که میبیند؛ عاشقانه برایت دریای خون آرزو میکنم. که سزاواری به غرق شدن در دریای مقدس خون خودت به جای خونابه دل دیگران. برای تو سوختن آرزو می کنم ...سوختنی که هرگز پایانی برایش نباشد. این عمیق ترین دعای همیشگی ام برای تو خواهد ماند. بادا که محفل سوختن تو، گرمابخش پای کوبش و سماع هر روزه ام باشد.

 

درخت سبز با وقار و تنومندم!

قبل از آنکه اندام برهنه ات، چوبه ی دارم بشود، برایت مرگ سخت آرزو میکنم....سخت ترین و طولانی ترین و زجر آورترین نوع مرگ...و جان دادن صدساله . چرا که هیچ انسانی، وقتی که محکوم  بشود، عاشق چوبه ی برهنه دارش نیست. چرا که هیچ محکومی عاشق چوبه دارش نیست.

 پس بادا که هرگز از زجرناله هایم در امان نباشی...و برای تو جان کندن و خاکستر شدن در خودت را، آرزو میکنم. چرا که  از بین ما دونفر؛ یکی باید برای همیشه بمیرد...برای همیشه نباشد؛ یا محکوم، یا چوبه ی دار.من تو را، و تو من را انتخاب می کنی. ای کاش چنین نمی خواستی...ای کاش  چنین نمی خواستم...مگر چه می شد اگر من، در چشم تو  محکوم و مستحق شکنجه  نبودم، و تو در چشم من، چوبه ی داری عریان و بی خیال و بی تفاوت و سرد، نبودی! ای کاش عاشق و معشوق بودیم؛ نه محکوم و نفرین شده.

 

 

"...یک شب آتش در نیستانی فتاد          سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد             هر نی ای شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت : کاین آشوب چیست؟     مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت آتش بی سبب نفروختم                  دعوی بی معنی ات را سوختم

زانکه می گفتی نیم با صد نمود              همچنان در بند خود بودی که بود

مرد را دردی اگر باشد خوش است         درد بی دردی علاجش آتش است"

 

 

/ 0 نظر / 9 بازدید