راه

چشمهایم رابه راه دوخته بودم. میم یک دست بر فرمان داشت و دست دیگرش زخم.

می گفت نمیدانم دستم به کجاخورده که زخم شده. تازه اشکهای دلتنگی ام را پاک کرده بودم. نور خورشید با قطرات اشک روی پلکهایم رنگین کمانی ساخته بود؛ سنگین و دیدنی.

میم برف پاک کن ماشین را زد. صدای هوم باد که به جنگ قطرات آب آمده بود، درگوشم پیچید. خورشید که روبرویم ایستاده بود، دور از چشم میم، صورتم را یک دل سیر، با نگاه داغش، می لیسید. بوی لاش مرده میامد از پنجره های باز شده ی ماشین و کامیونهای حمل زباله از پیش رو. سه کوه همسایه، با دامن سرسبزشان در برابر چشمم و بوق ممتد ماشین و پیچش جاده درکمرکش کوه... تمام این تجربه ها آسان از برابر چشمانم گذشتند و من سبقت گرفتن میم را نگاه می کردم و تردید ماشین پلیس را که دور می گیرد و باسرعت نور رد می شود.

باله های توربینهای بادی، سلانه سلانه میگردند و مرد صحرانشین بی آنکه به ابدیت قطره های آب فکرکند، با گالن آبی در دست، از روی پل عبور می کند.

تابلوهای زرد میان راه، آنچنان تن به غبار داغ داده اند که انگار، نجابت خاک را به شعور چشمهای خواب آلودمان، هشدارمی دهند و زمین، مانند یک دهان تا بناگوش گشاده شده، تن های داغ ما را در کلوچه ی فلزی ماشین با زبان جاده می بلعد... 

من از سفر، به آغوش فکر تو باز می گردم؛ جایی که زمان، پنجه هایش را از شرم گمانی لا یحتمل، گاز می گیرد... و تو به فرضهای محال من، در هم آغوشی با بازوان افراشته خیالت، شک می کنی. ما هردو به سیم آخر زده ایم و خوب می دانیم؛ در پرتگاه بعدی، بی هیچ واهمه ای گره گارد ریلها گشوده خواهد شد و ما بی آنکه چشمی در انتظارمان مانده باشد، در ته دره می غلتیم و می سوزیم و دود . می شویم.

 

 

ویرایش نشده

/ 0 نظر / 8 بازدید