ریشه های خشم

خوب نیستم. ادعای خوب بودن هم ندارم. چه کسی می تواند ادعای خوب بودن بکند در میان اینهمه احتمال، که هر لحظه به رنگی در آید و تحت تاثیر اندوه و یا خشمی فریادی هم بزند؟! یک آدم تا زمانی که آدم بماند مصون از وسوسه ها و تردیدها و خشمها و نفرتها و یاءسها نیست. پرخاش هم می کنم. سیلی هم می زنم. قهر هم کرده ام. لج هم کرده ام. اخم هم می کنم. غر و لند هم می کنم. حرفهای تلخ هم می زنم؛ خیلی زیاد نه کم. عصبانی که باشم پشت پا می زنم به هست و نیست. یکباره همه چیز را ویران می کنم. اما همیشه میل به فراموشی و تجدید ساختن دارم. همه چیز که خراب شد دوباره می شوم همان آدم قبلی. با محبت و مهربان و رئوف . سه کلمه در یک معنی.

خوب نیستم. ادعای خوب بودن هم ندارم. اما هرجایی که دستم می رسد، شاخه گیاهی را می شکنم، ساقه های شکسته را در آب می گذارم  برای دوباره روییدن. منتظر می مانم تا وقتش برسد و سر زدن ریشه هایش را ببینم. تا جوانه زدنش را ببینم. ریشه های گیاه، عمق بیشتری از هستی را به جلوه می آیند، هر سطحی را عمقی از حیات می بخشند و از هر بستری تکیه گاهی می سازند برای از نو ساخته شدن، برای دیگرگونه روییدن.

ساده ترین سرگرمی ام اینست که بطری های باطله را، شیشه های مربای خالی را تا نیمه آب کنم، در آنها چند قطعه سنگ ساده بیندازم و آنوقت ساقه های گیاهی را که شکسته ام،  مابین سنگها بنشانم و روزهای متوالی، به رقص ریشه ها مابین آب و سنگ خیره شوم. ریشه های ترد و سفید گیاه را از آب به در آورم، زائده های نازک و زنده اش را نگاهی بکنم و بیندیشم به اینکه چقدر شعور...چقدر درد روییدن می تواند پشت ذرات نازک این ریشه ها باشد... که این ریشه ها اگرچه سردرگم و بی نظم مابین سنگها، اگرچه پریشان و ملول مابین آبها، اما هرگز راهی به خطا نمی روند. این دردها چیزی را تغذیه می کنند. آنها به  ساقه های شکسته  حیات دوباره می بخشند. این کار، تنها از ریشه های پریشان و آشفته بر می آید. از ریشه های خشم. می شکنم تا التیام دهم؛ درست مثل خدا.

 

ویرایش نشده 

 

 

ناتمام

/ 0 نظر / 4 بازدید