باغ گریخته

مانند یک جسد کوچک، افتاده بود گوشه دیوار، تا می توانست ذره های تنش را می خورد. مانند یک لحاف بزرگ و سنگین، حجم یک سایه خم شده بود رویش، و هرچه زمان می گذشت، خودش را سنگین تر می انداخت. حالا برایش از تمام خودش فقط یک جفت چشم مانده بود، که دیگر ، توان دیدن خود را هم نداشت...

عشقها را باید قربانی کرد...عشق ها را به پای خدایان باید سر برید...قلبها را باید سلاخی کرد... تمام مذاهب پس از فرتوت شدن و از دست دادن بینش ، اینگونه آدمی را به قربانگاه خویش می برند...تمام مذاهب پس از فرتوت شدن و نابینا شدن و تقابل با ذهن و روح،  اینگونه آدمها را به سلاخی عشق فرا می خوانند...و آدم دوست نداشت به بیراهه برود.. که آدم، آدم را دوست داشت.. که آدم، محصول اندیشه بود.. که آدم، عشق  را دوست داشت. آدمها شبیه میوه بودند و اندیشه ها مانند درخت و مذهب مانند باغبان. که آدمی محصول اندیشه بود...و باغبان، نگهبان اندیشه وعشق و آزادی مانند کودکانی یاغی. زمان گذشت و باغبان از باغبانی دست کشید. باغبان دست از بخشندگی برداشت. باغبان دیگر دوست نداشت کسی میوه های رسیده اش را بخورد، پس فقط بیلی شد بر سر کودکان یاغی کوچه زار . پس فقط کارش شد شکستن  سر دزدهای گرسنه و کوچک...و از ترس از دست دادن میوه ها، آنقدر زندانی دیوارهای بلند باغش ماند، که تمام درختانش، به دنبال  شیطنت  کودکان بیرون باغ،  گریختند. 

حالا مانند یک جسد کوچک، افتاده  گوشه دیوار، تا می تواند ذره های تنش را، به جای نان مقدس،  خون  خودش را به جای شراب مقدس می خورد ومی نوشد و می گوید: می خورم ازین نان که، گوشت و پوست مسیح است و این شراب؛ که خون او...

  مانند یک لحاف بزرگ و سنگین، حجم یک سایه خم شده است؛ رویش و هرچه زمان می گذرد،  خودش را سنگین تر می اندازد. حالا برایش از تمام خودش فقط یک جفت چشم مانده است؛ که دیگر ، آن هم، توان دیدن خودش را، زیر  دیوارهایی را  که به رویش خم شده اند و در آستانه ی فروریختنند، ندارد...

 

هلا ای دیوارها!

ای دیوارهای کنشت و معبد و کلیسا و...

بخورید ازین نان که همانا گوشت و پوست" شریعت بی بینش" است و این خون؛ که شراب مقدسش...

 

 

راشین گوهرشاهی

/ 0 نظر / 9 بازدید