قطار منحنی


الموت نرفتم
بعد از آن دریا هم باید می رفتم و نرفتم. نشسته ام پشت میزم و کتاب می خوانم. سنگهارا می شمرم. منتظرم سوالهایت   را دوباره بنویسی. منتظرم خودم را در آیینه ی سکوتت درک کنم. ببینم تا کی قرارست هی بیایم و...هی بنویسم و هی هیچ نگویی...ده سال؟ هزار سال؟ تا ابدیت؟ نمی دانم!
این روزها دوست ندارم در آیینه نگاه کنم. می ترسم خودم را ببینم که سال هاگذشته است و هنوز، "تو "نبوده ام.

دلم خوشست که هفت میلیارد آدم دیگر هم" تو "نبوده اند. اما می گویم خوشا به حال آن چند نفر. آن چند نفردیگر که "تو "ها را داشته اند.

نمی دانم چه چیزی تا این اندازه  نگاهم را به نیامدت می دوزد؟! کدام باور؟ خاطره ی کدام تسکین؟ اما هرچه که هست، جان پناهست. جان پناه امنی برای قدری صمیمی تر بودن. قدری باز تر نوشتن و بارز تر نگریستن. می توانی دیگر ننویسی. می توانی دیگر نیایی...نخوانی...بگذار حرفهای نگفته ام اینجا تلنبار شوند... بگذار کلمات، در خیالت محبوس شوند...بگذار زندانیانی باشند که راهی به سمت تو نمی یابند...شک ندارم که قدرت کلمات از ضعف انگشتان من بیشتر است. آنها می توانند روح تو را لمس کنند. آنها می توانند به ذهن  تو راه یابند. در قلبت خوانده شوند...در همان فضای مقدسی که من هیج  قدرت درکش را ندارم! به حالشان حسادت می کنم ...به حال کلماتم! و خلقشان می کنم تا بتوانند قلبت را لمس کنند. جایی که هیچ تعلقی به من ندارد. آسمانی که جایی برای پریدن من نیست...و تنها قطار واژه هاست که اجازه داده ای بی هیچ توقفی از آن بگذرد و عبور کند. ای کاش تنها سرنشین این قطار منحنی من بودم. ای کاش دشت دلت آخرین ایستگاه قطار زندگی ام بود. ای کاش فرصت بودن و ماندن و خندیدن داشتم!

ا...ی کاش تو را داشتم.

 

 

متن و طرح: راشین گوهرشاهی- تابستان 93

 

/ 0 نظر / 22 بازدید