کشوهای لعنتی

باید این کشوهای لعنتی را مرتب بکنم! این کشوی لعنتی را که چهار گوشه اش بوی نا می دهد، باید باز مرتب بکنم! و کمد انباشته از لباسهایم را! چقدر از بیرون ریختن کمدها و کشوها و دوباره چیدنشان بدم می آید! ای کاش تمام لباسهای گذشته و ابزارهای گذشته و یادگاری های گذشته دور ریختنی بودند...و آدم می توانست، درست یا غلط در واقعیت و ذهنش همه چیز گذشته را در همان گذشته رها می کرد و زندگی دوباره همه چیز را از نو.رقم می زد...درست از همین حالا.... لباسهای زمستانی و تابستانی و بهاره و پاییزه...کیفهای کوچک.و لوازم  آرایش و کرمهای نرم کننده و هدفونها و ساعتهای بندی خوابیده و هزار کوفت و زهرمار دیگر را...دلم می خواهد برای همیشه بریزم دور و مطمءن باشم که هر وقت که احتیاجم بشود، می توانم یکی نوترش و بهترش را داشته باشم...درست مثل افکارم...درست مثل جعبه ی افکارم و خاطراتم از همه ی خیالهای بد و خوب...گمانم باید دست به کار شوم...کمدها و کشوهایم را، باید بریزم دور ...دور دور...و نگزارم دیگر در آنها چیز زاءدی از گذشته باقی بماند، مگر یک دست لباس بیرون و سرمه دان برنجی و گل سینه و رژ گونه و دگمه و جورابها و دستمال کاغذی های مچاله شده مادرم..و ماسکی که با آن نفس می کشید. اینها ارزشمند ترین چیزهاییست که هنوز دارمشان. بوی حضور او را می دهند نه من. اینها را همیشه همراه خودم دارم حتی اگر" خود " کهنه شده ام را هم دور انداخته باشم.

 

/ 0 نظر / 7 بازدید