در ستایش عشق

انسانها در محیطهای کوچک، مانند یک خانواده، یک روستا یا در محل کار مشترک، تنها نیستند اما اغلب ذهنشان درگیر رقابت و برتری طلبی های بی حاصل و بی ارزش می شود. همین انسانها در محیطهای بزرگ، از صحنه رقابتهای کذایی گریخته اند اما اغلب دچار حس  یاءس غربت و رنج تنهایی می شوند. گمانم در هردو حالت، حال آدم بدست...

مگر اینکه ذهن خودش را در تمام اوقات،  با  عشق کاری یا کسی درگیر کند! خیال عشقی که قدری هم دست نیافتنی باشد تا آدم به محض رسیدن به آن و در آغوش گرفتن هدفش،احساس بی هویتی و سردرگمی و رکود  نکند! شاید بشود گفت هر عشقی برای رسیدن نیست؛ انگیزه ایست که منجر به حرکت می شود. احساسیست که اندوه رنج بطالت را از آدم می گیرد و او را وا میدارد که با تمام وجود و در تمام ابعاد زیستی اش، زندگی کند. پشت هر عملی برای خودش معنایی بیافریند و با حصول آن معنا به احساس غنا و شادی و سرشاری برسد. با اینهمه اغلب عشقهابه محض وصل بین عاشق و معشوق، و جشن وصل کوتاه مدت میانشان ، خیلی زود آدم را در قهقرای رکود و خمود احساس می اندازند..مگراینکه همیشه فاصله ای دوره ای و کوتاه مدت، میان عاشق و معشوق باشد؛ میان تشنه و آب.

عشقت را به من بده!

من طالب آن هستم.

 

ویرایش نشده

/ 0 نظر / 23 بازدید