عکس


روبروی عکستان می نشینم، برایتان شمعی روشن می کنم، و بنا را می گذارم به با شما حرف زدن...به لبخند تصویرتان خیره میشوم؛ معنایی در آ ن هست که بی بهانه دل آ دم را از هست و نیست جدا می کند...می گویم برایم دعاکنید پیش خدا؛ تا مهر آ نهایی که بی دلیل دوستشان دارم از دلم بیرون برود... چه شما خوب می دانید که از دست این یکسره دوست داشتنهایم چه بسیار زجر ...کشیده ام.با لبخند آ غشته به معنایی نگاهم میکنید اما ازین نگاه خالی و سرشار هیچ چیز عایدم نمی شود...با نگاهی سرشار از التماس،از شما خواهش میکنم تا از خدا بخواهید دل مملو از مهر م را از محبت و دوست داشتنی که زیادی اش زجرم می دهد خالی کند...و شما باز از درون تصویرتان زل میزنید به چشمانم، بالبخند نگاهم می کنید آنطوری که انگار این دعاهایم را باید بریزم در کیسه و با خودم به هپروت بلاهت ببرم...با انگشتم نخ سوخته ی شمع را میکشم و بغضم ترک برمیدارد و یادم می آ ید که شما مرده اید...که قرار نبود بمیرید...که من هنوزتشنه ی آ غوشتان بودم و شما نخواستید...نخواستید که بمانید

 

/ 1 نظر / 2 بازدید
زهرا

مطالبتو 1 بار نه 2 بار نه بلکه 100بار میخونم. میخونمو بغضم میترکه. بار هر بار خوندنش یه دل سیر واسه تو و این دله پرت از دنیا واسه غم و غصهای بی پایانو بی درمانه خودم گریه میکنم کاش میتونستم هرچی که دلم میخوادو بگمو دلم یکم اروم بشه... میدونم مطالبی که تو سرد سرخها نوشتی هر کلمش یه غصه میدونم وقتی بخونم گریه ام ارومم نمیکنه...ولی کاش بهم اعتماد میکردیو رمزشو میدادی .من لذتی که از خوندن نوشتهات میبرم از هیچ کتابو نوشته ای نمیبرم واقعا از جونو دل مینویسی هر کلمات واسم معنی خاصی داره هیچ وقت از نوشتن دست بر ندار هیچ وقت...