اینها نمی فهمند!

باید تمام رمقم را به کار بگیرم تا بتوانم بر روی این تخته پاره ای که از کشتی امیدهایم بر جای مانده است، کمی شناور بمانم. شاید امیدی باشد برای رسیدن به ساحل امنی.  باید تمام رمقم را به کار بگیرم تا بتوانم با این حشرات جونده، با این موریانه ها که از داخل این چوب پوسیده به سطح آمده اند و از سرو کولم بالا می روند، کنار بیایم. باید دهانم رو به آسمان باز باشد موقع ریزش باران و در زمان گرسنگی، همین موریانه های دریازده را ببلعم که  مدام تنم را گاز می گیرند و زخم می کنند. وقتی آدم در انتخاب مابین مرگ و زندگی، در بدترین حالتش بخواهد زندگی را انتخاب کند، همین آفتها هم، برایش نعمتند. 

باید سعی کنم به پهنه ی آب، زیاد نزدیک نشوم تا سرخی خونم کوسه ها را به نزدیکی این تخته پاره نکشاند.. که در مواقع نعمت، حتی پاک ترین و پهناورترین عناصر دنیا، عرصه ی وحشت و نقمتند. 

باید بتوانم تعادلم را بر روی هیچ و پوچ، حفظ کنم و امیدم را از دست ندهم...چرا که در زمان رخ نمودن مرگ،تنها چیزی که آدم را زنده نگه می دارد، باور نکردن مرگ، و حفظ تعادلست. تا زمانی که بتوانم، تعادلم را بر روی همین هیچ پوچ، بر روی همین تخته کهنه ی آفت زده، حفظ کنم، زنده می مانم.

در دنیایی که فردیت، بر اجتماع گرایی پیشی می گیرد، و پرداختن به منافع فردی یا حزبی یا گروهی جای پرداختن به منفعتهای عمومی  را، همسایه از همسایه می دزدد و هر کس تخته پاره ی خود را از کشتی وطنش جدا می کند و با خود می برد...هر کس سهم خود، از ثروت  وطنش را. حالا این ایران منست...کشور فردیت یافته ی من! هر تکه از منافعش در دست یکی. این هم؛ تقدیر ناچیز من از سرزمینم: یک تکه چوب کهنه ی آفت زده؛ که حتی جا برای دوپایم بر روی شانه هایش نیست!

تنها عیب من در پرداختن به سیاست اینست که یک آدم سیاسی نیستم! با اینهمه عقلم می رسد که یک لباس پاره پاره شده، هیچ برهنه ای را نمی پوشاند و هیچ کشتی شکسته شده ای، ناجی سرنشینانش نیست! فکر می کنم این بدیهی ترین اصل جهان را، یک کودک پنج ساله هم بفهمد! فقط تعجبم ازینست که چرا من می فهمم! چرا یک کودک پنج ساله می فهمد! ولی چرا اینها نمی فهمند!

 

ویرایش نشده

/ 1 نظر / 3 بازدید
آقای میم...

بند آخرش عالی بود ینی ... ممنون بایت پست قشنگتون... [گل]