زندگی چقدر مضحک است!

بعد از مرگ مادرم،گروه تازه کاری ام را، و  گروه سنی دوستانم را  به زنان هم سن و سال مادر از دست رفته ام، تغییر داده ام. هر کدام از آنها مرا به نوعی یاد مادرم می اندازند. با آوازها و رقصهای زیبایشان و صداهایی که تازه قدری خش دارشده است. وجود و حضورشان یک طورهایی خلا نبودن مادرم را برایم پر می کند. گمانم اگر پسر بودم، علی رغم اختلاف سنی بیست سی ساله ام   لا اقل با یکی از آنها ازدواج می کردم تا نبودن مادرم از نظرم محو شود. یا اگر دختر بودم و پدرم رفته بود  ، احساس نیاز می کردم که خلا نبودن پدرم را با یکی هم سن و سال او پر کنم. این تغییر احساس با مرگ یک والد، موجب این شد که بتوانم حال کسانی را که علی رغم وجود اختلافات سنی فاحش، دست به ازدواج  می زنند را درک کنم. حالا خیلی چیزها را بهتر از گذشته می توانم درک کنم...و دلیل کشش نسل جدید به آدمهای پخته تر از جنس مخالف یا همجنسشان را. دلیلش به گمانم نداشتنست. نداشتن یک مادر یا پدر واقعی. کسی که با تمام وجودش باید باشد اما نیست. حالا یا مثل مادر من مرده است، یا هست ولی برای فرزندانش نیست و زندگی خودش را دارد. پس اگر مادری یا پدری شدی، باید با تمام وجودت برای فرزندانت باشی. باید وجودت برای آنها باشد...تا آنها مانند تو نباشند. تا آنها مانند تو نشوند؛ اما قطعا نمی توانی! وقتی تو هنوز خودت تقریبا یک نوجوان بوده ای که والد شدی...تازه خودت جوان هستی که فرزندت نوجوان می شود...تو چطور می توانی تمام وجود جوانت را فدای فرزند نوجوانت کنی؟این یعنی قطعا زندگی و لذتهای یک نفر باید فدای دیگری بشود! این فداشدن خوب نیست. ظالمانه است. حالا چه فداشدن مادری یا پدری باشد برای فرزندش و یا فرزندی به خاطر والدینش. گمانم یک چیز این تقدیر، یک جایی می لنگد! یک چیز این انطباق، عادلانه نیست؛ شاید....انتخاب ما! انتخاب ما، چه برای بودن، چه برای رفتن چه برای مادر یا پدر شدن! زندگی چقدر مضحک است!

 

/ 0 نظر / 27 بازدید