سین و سیب

نمی دانم از چه دارم فرار می کنم؟! از خودم؟ از تو؟ از همان خوابها که برای هم دیده ایم؟ از پرسه زدنهای بی ...هوده ام در تصاویر کج و معوج خیالی شیرین؟ از چه دارم فرار ..........می کنم؟! نمی دانم.

چشمهایم را به روی اقیانوسی که خلق کرده ام می بندم. به روی پاهای برهنه و زخمی ام بر روی سنگلاخهای کنار ساحل...بر روی تند دویدن های تو با آن کفشهای براق و نو و یشمی ات. بر روی هن هن نفسهایم که از ته سینه بالا می آیند و مجالم نمی دهند که بگویم خسته ام!

خیالت جمع باشد این گوشه ی دنیا در مرزی ترین خطوط مابین خشکی و ساحل، هیچ  آواری بر سرت نمی بارد اگر من بروم. اگر من نخواهم بمانم و این آفتاب گردی  های همیشگیمان  را بر مرزی ترین خطوط مابین خشکی و ساحل، ادامه ندهم. پاهای برهنه ام را فرو می برم در شنها. دستهایم را هم. تمام بدنم را دفن می کنم در گذرگاهی که بر آن می دوی. اینطوری خیالت جمع باشد که من اگرچه می روم اما هستم. هستم تا از تک تک اجزای بدنم درختی بروید برایت. درخت همین دانه  ها که در دو دستم دارم. دانه ها را در مشتهایم می فشارم و با رگهایم آبشان می دهم. اقیانوس آبیاریشان می کند اگرچه به آب شور شعرهایم..اما آنقدری هست که خیسی اش باعث بشود جوانه بزنند و برویند...بعد از آن، من با خونابه رگهایم تغذیه شان می کنم. 

سقف این آسمان نقاشی بر سرت باشد. دیوارهای برج و باروهای نقاشی ام ماء منت. مطمئن باش که بعد از رفتن من و رویش  دانه ها، حالا دو درخت هم داری. ذره ذره خودم را می خواهم برایت در دل رویاهایم  بکارم. ذره ذره می خواهم مرا در رویاهایم ببلعی. اینطور که می شود خیالم راحتست این دو درخت سیب، به همان فضایی تعلق دارند که عشق می طلبد. این طور که می شود خیالم راحت است که من هم سیب می شوم. من سیب و تو سین. تو مرا گاز می زنی. ما هر دو سین می شویم. و ملودی زیر سایه ی ما هردو  بالغ می شود. با ذرات وجود من که در جهاز هاضمه اش تبدیل به خون و گوشت و پیه  می شود. خیالت جمع باشد این گوشه ی دنیا در مرزی ترین خطوط مابین خشکی و ساحل، هیچ  آواری بر سرت نمی بارد اگر من بروم...

خیالت راحت باشد که اینجا هیچ فلسفه ای جز وجود  آنچه که هست، نیست. جز رویای ما چیزی وجود ندارد؛ مگر وجود؛ ما محکوم به ابدی بودن  در  رویای هم هستیم: در اندام  خیال یکدیگر.

 

ویرایش نشده

/ 0 نظر / 8 بازدید