یک روح بی جان

هنوز هم ذوق رفتن دیوانه ام می کند؛ هرچند دیگر برایم مسجل شده است که به این سادگیها نمی روم! بعضی از آدمها باید بمانند و بمیرند تا جسدشان قایقی باشد برای آویختن  و نجات یافتن زنده ها.من گمانم یکی از آن جسدها هستم.

روی نیمکت نشسته بودیم و هریکی یک بستنی در دست راستمان . هیچ کس نمی داند بستنی خوردن یک جسد، یک روح بیجان، تا چه اندازه می تواند برایش سخت باشد. بستنی را آنطور می خوردم که اگر می دیدی گمان می کردی همین حالاست که  بخار سردش از بینی ام بزند بیرون! به هرحال، در حال خوردن بستنی بودیم که  رو کرده بودم به او و گفته بودم:

"توی این بیابون، فقط گرگها و شغالها و کرکسها و سوسمارها می تونن بمونن سین عزیز*! اگه آهو هستی، باید فرار کنی و هر چی زودتر بری وگرنه از هم می درنت!"

رو از من برگردانده بود و می گفت: می دانم اما نمی توانم بروم!

به هرحال من غرق شوق رفتن بودم و دلم می سوخت برای سین هایی که نمی توانستند بروند. می دانستم که به زودی از هم می درندشان! اما برای صیدی که خودش طعمه بودن را انتخاب بکند، هیچ کاری نمی شود کرد!

حالا خودم هم مجبورم این فلاکت ماندن را ادامه دهم! فلاکت اینگونه در برزخ بد زیستن ماندن را، بدون اینکه سیاست و قانون اجازه این را داده باشد که آدمی لب باز کند و حرف دلی بزند و یا حقی ازو بستاند!

تمام آهوهایی که می شناسم، با کودکان معصومشان در این بیابان بی آب و علف، در قحطی مرگند و تنها گرگها و لاشخورها و کفتارها، تبلیغ زاد و ولد می کنند و امکان زیستن دارند...به زودی از جماعت پرنده ها و آهوها، هیچ کس و هیچ چیز؛ جز اجساد پاره پاره دریده شده نمی ماند؛

یکی اش هم خودم؛ همین امروز قسمتی از جمجمه ام در مواجهه با حقوق از دست رفته ام، خورده شد، و حالا فقط با همین یک ذره جسد خون آلود باقی مانده نشسته ام؛ تا به جای زندگی، مردگی  بکنم.

 

*:

در همه ی داستانهایم می نویسم سین. اما دلم برای سین حقیقی ام تنگ شده. تنها حس وجود او می توانست آرامم کند و نقطه ی امیدی باشد در این کویر سراب انگیز موهوم!

از او خبری نداری؟!

از سین من خبری نداری؟!

 

 

ویرایش نشده

/ 1 نظر / 6 بازدید
حیلا

می دانم اما نمی توانم..