کودک ابدی

تا از پله های برقی ایستگاه مترو بالا بروم، تا از پلی از آنسوی بزرگراه، به اینسو برسم، تا نگاهم بیفتد به آدمهای آفتابی هفت تیر، تا برای تغییر خودم، یا تغییر احساسم، یا شاید  رفتنم به سفر، در آنسوی مرزها نقشه ای بکشم، سعی میکردم مانند یک عاقله زن، قدمهای امروزم را بر خیابان بگذارم، نگاههای پخته ی یک زن نزدیک به چهل ساله را، به سنگ فرشهای پیاده رو بدوزم، یک موتور از کنار دست روبرویم گذشت و گفت؛ "برو کنار دیگه دختر خانوم! از خودت بیابیرون اینجا خیابونه هاداللی!" 

و من یاد کودکی ام افتادم!  صفت ناخواسته همیشه ای که بر دوشم می کشم؛ حتی اگر پیر شده باشم! همیشه کوچکتر از آن بوده ام که باید باشم و پیوسته مجبور بوده ام رفتارهای بچه گانه ام را، نگاههای کودکانه ام را و سکنات دخترانه تغییرنیافتنی ام را زیر عدد سنم و یا تیپ رزم جویانه  گاهگاهی ام  پنهان کنم تا کمی بزرگتر و آسیب ناپذیر تر از آنچه که هست به نظر برسم. با اینهمه درست زمانی که بر اساس این عدد سنی توقع دارم لااقل زنان همجنسم مرا بالای هجده سال قلمداد کنند و حرفهای دلشان را با سر رسیدنم قطع نکنند، این اتفاق نمی افتد و همیشه از حاشیه حرفهای زنان میانسال بیرونم و مورد دلسوزیها و قضاوتهای مادرانه شان و جایی که توقعم اینست که مادر و یا خانم خطاب شوم، چنین نمی شود و دخترم و دختر جون خطاب می شوم! برای همینست که هرجایی پیش هرکسی که می نشینم، اگر بخواهد خودم را معرفی بکنم، همیشه همان اولش می گویم؛ من یک زن تقریباچهل ساله ام! مادر دو فرزند هشت ساله و سیزده ساله! و آنوقت اگر از بخت بد در  خط واحد باشم و یا هرجایی که چند زن میانسال دیگر مادریشان گل کند؛ یکی می گوید؛ واه واه مادر! حالا چرا اینقد زود ازدواج کردی؟! خوشی دلتو زده بود یا می ترسیدی با این بر و بالا شوهر گیرت نیاد! 

چه عزیزانی هستند زنان میانسال این شهر! اینها که هستند با این حرفهای قشنگ و تعریفهای مادرانه شان، گاهی اصلا هیچ احساس بی مادری نمی کنم! همیشه لااقل یکیشان هست که مثلا در یک فروشگاه بهم بگوید؛ مامان ازینا نخر! این مارکش خوب نیست! یا دخترم این مانتو رو که میپوشی شوهرت غیرتی میشه ها! یا مادر از من میشنوی نرو دماغتو بده دست این دکتره! تو هم عین همین دخترمی ولی  حیفه تو که عیبی نداری! بیخود می زنن غر و دبه ت می کنن صورت به این ماهی رو میکنن عین این عکسای ماهواره ای! همه یه مدل جذابیت نداره که! اوا خط خنده به این قشنگیو می خوای برداری؟! نمیگی صوررتت از ریخت میفته بی حالت میشه؟! نه آقای دکتر جون بچه ت نکن! این جوونه حالیش نمیشه! قدر قشنگیو نمی دونه!

خلاصه لو رفتم! اینکه در آستانه چهل سالگی،  رفته بودم محض تنوع،  یک تغییر اساسی به صورتم بدهم، شاید چیزی در درونم تغییر کند و بتوانم خودم را بیشتر از آنچه که هست، دوست بدارم ؛ که این مادرهای همیشگی با این حرفهای قشنگشان در مطب، در عوض یک تغییر اساسی به ذهنیتم دادند و مرا با اعتماد به نفس و خود دوستی بیش از همیشه برگرداندند! هیچوقت نمی دانستم  می توانم در نظر بعضیها اینقدر قشنگ و بی عیب باشم! باورم نمی شد که همانی باشم که آنها می گویند! و رنگ چشمهایم آن رنگی باشد که آنها تحسینش می کنند! مدام دور و برم را نگاه می کردم تا ببینم با کس دیگری هستند یا واقعا با خود من! چه عزیزند مادرهای این شهر!  خدانگهشان دارد! ازین به بعد هر وقت نیاز به دلخوشی یا تنوع دارم ،گمانم همین کافی باشد که به هر بهانه ای به مطب دکترها بروم و  با زنان  میانسال آنجاهم کلام بشوم، بیشتر هم سوار مترو و اتوبوس بشوم؛ حتی اگر قرار باشد تمام راهم را بایستم! سرگرمی جالبیست!ههه!

/ 0 نظر / 6 بازدید