تقدیم به سین

پشه آمد، روی نوک انگشتم نشست، بعد سقلمه ای زد به صورتم و...راهش را گرفت، و رفت. در روبروی روشنای این پنجره دیدمش...گفتم دوستت دارم...برایش شعر خواندم...پشه شاعر نبود قلب نداشت عقل نداشت... ابله بود! نفهمید! ندانست! نیشم زد!... رو بروی روشنای پنجره نشستم؛ انگشت شصتم را کشیدم به درز توریها، و نگاه کردم به رقص پشه..، روی توری می نشست ، از کار و بار کسادش می گفت، که قرار بود پیشه ی پشگی را عوض بکند برود دنبال کار نان و آب دار تر تا زندگی بچرخد پشه می خواست ازدواج کند!سر نیمه کچل شلوغی داشت ...به پشه گفتم که دوستش دارم! ابله تر از همیشه نیشم زد! نیشخند زد...آخ عمیقی گفتم...گاهی زیادی خضوع به خرج می دهم. زیادی رحم می کنم.من می توانستم خونش را به ساحت مقدس پنجره مباح کنم؛ اما نکردم! ترجیح دادم وزاوزش را گوش کنم ..حوصله کنم و باز گوش کنم...و با سخنی آراسته باز بگویم که دوستش دارم! شاید آدم بشود ...پشه ریسه رفت! احمق بود مغز نداشت. قلب نداشت. روی نوک انگشتم نشست، نیشم زد...و ابلهانه نگاهم کرد...زبان پشه ها لگد شدن و له شدنست.زبان پشه ها حقارت و بیچارگی و خفت و ذلتست..زبان مهر را نمی فهمند...زبان دیگری نمی فهمید! تصمیم گرفتم توی مشتم بفشارمش و حسرت زندگی را بر گردنش بگذارم...باز دلم سوخت...باز دلم سوخت...و اینگونه بود، که از جمعیت پشه های دوروبرم، یکی هم کم نشد! حالا جای نیشهای پشه بر روی گونه و انگشتانم می خارد؛ می سوزد! جلز و ولز می کند! و من تصمیم کبری را گرفته ام... تصمیم گرفته ام کمی سنگ دل تر باشم یا مقداری دیوانه تر...و  روی این پشه ی لعنتی هرجایی که باشد و می نشیند، پیف پاف بزنم شسته رفته تر! یا با مگس کشی که مال خودم نیست، لهش کنم. آنوقت خونش گردن من را نمی گیرد. من پشه ها را دوست داشتم. اثر انگشتم هم با پارچه پاک می کنم . پشه ها قشنگ بودند. اما بالاخره روزی این کار را باید کرد...آنها از جنس ما نیستند. حرفهای مارا نمی فهمند. رذلند. پستند. پشه ها را باید کشت...پشه ها برای مردن خلق شده اند.. برای کوبیدن و له شدن. باید شانس بیاورم و مراقب باشم، اینبار روی نوک انگشتهای خودم، ننشیند. دیگر هیچ پشه ی مزخرفی را دوست ندارم! پشه ها را باید کشت! از شدت ابلهی فقط به درد مردن می خورند! به درد له شدن!

 

ویرایش نشده

/ 0 نظر / 9 بازدید