کجایی؟!(روزنوشت دوم شهریور1390)

راشین گوهرشاهی - ۱۳٩٠/۶/٢

این روزها تب نوشتنم خوابیده و چشمه  ی شعرم خشکیده و قلمم هم دیگر یاری ام نمی دهد برای نقاشی کردن. یک بوم بزرگ 140 در 100 سانتی متری را گذاشته ام گوشه ی آشپزخانه و نیمش را پر کرده ام با رنگ لاجوردی.حالا زل می زنم بهش و التماس میکنم به قلمم که شاید خطی بر صفحه ی لاجوردی بومم بکشد..اما دریغ! زیادی تنها مانده ام..بدون آن حس اهورایی که ذهنم را به مهر تو پیوند می داد و دستم را به تو می سپرد تا لبخندت را نقاشی کند و یا حرفهایت را. حالا بدون تو زیادی تنها مانده ام. پای تو که در میان نباشد؛دلم نمی خواهد چیزی بکشم..شعری بسرایم یا داستانی بنویسم. حالا تو مدتیست که انگار در من سکوت کرده ای...و من در نبود تو زجر می کشم.

آیین پرستش من کمی با دیگران متفاوت است. من  همیشه یگانه خدایم را؛ تو را در شعرهایم می پرستیدم و در نقشها و طرحهایم..حالا مدتیست که این حس پرستش؛ جایش را در لحظات زندگی ام گم کرده است...من اما هنوز هم آغوش مهر تو را می خواهم...هرچند تمام شبهای قدر را در خواب به سر برده باشم.

 

(به یاد آخرین تابلوی بزرگی که دوسال پیش کشیدم و هیچوقت به دست صاحبش نرسید!)

/ 0 نظر / 9 بازدید