بت

گفت:

"خدایا!

گفتی  برم ابراهیم بشم

بزنم بتهامو بشکنم !

منم رفتم تا بشکنم...

ولی چرا  بتهای من

تیشه ی آهنی شدن به جون من

دارن منو خورد می کنن؟

بتها از جنس آهنن!

با زور من نمی شکنن

می شکننم!

اومدم ابراهیم باشم نه نشدم،تیشه شکست، دلم شکست، روحم ترک خورد و گسست، آتیش تو جونم رو سوزوند! بتهام نشستن  سر گورم تا تونستن  به گورم خندیدن! به گورم خندیدن! به گورم خندیدن!"

 

ویرایش نشده

/ 1 نظر / 3 بازدید
سارا

بتها هم بدستش خودش شكسته مي شن ما توان شكستن بتهاي خودساخته خودمون رو هم نداريم