هنر، عشق، پدر...

من یک هنرمندم! از بس که شنیده ام، می دانم که قطعا یک هنرمندم! اما اگر فارغ از شعرها و نوشته ها و نقاشی هایی که وصفش را شنیده ای، بتوانم  در حقیقت امر و در زندگی شخصی ام لایق این واژه باشم، هنر کرده ام!

حالا در نظر خودم اگر لایق این حرف ساده شده ام، به خاطرهمینست که می بینی عزیز من! اینکه در این سی و هشت ساله عمرم، تنها هنری که آموختم و عاشقش بودم و با سماجت هر روزه پی اش را گرفته ام، همین هنر عاشقانه زندگی کردن بوده! فارغ از هر شرایطی چه آسان، چه سخت. اینکه در هر کجای پهنه ی این چند ده ساله زندگی که بوده ام، اینکه در هر اوجی که ایستادم و از هر پرتگاهی که افتادم، تنها دغدغه ام عاشقانه زندگی کردن بوده عزیز من ! و بزرگترین و دلنشین ترین تفریحم، مشاهده، تخیل و تفکر..باور لحظه ها و پی بردن به تقدسشان را، مرهون لطف کتاب قلب سلیم دستغیب بودم در چارده سالگی...و لذت مشاهده را، مرهون لطف پدرم، در بردنم به گندمزار طلایی اش موقع سرکشی به زمین و کشاورزها. من نبض زمین را همانجا بر روی تنه ی لخت سپیدارهایش گرفتم، که هر هفت سال، محض فروخته شدن به کارخانه ی چوب بری قطع و از نو کاشته می شدند...

آری اعتراف می کنم که تا عمری باشد و بود، خلاقیت همیشه  نوپایم را وام دار پدرم بودم که هیچوقت به خاطر خرابی ناگهانی تلفن ها و اف اف ها و بخاری برقی ها و اتوها و رادیوها.و ساعتهای خانه، با وجود اینکه همیشه سر بزنگاه، مچم را می گرفت، ولی اخم به ابروی مبارکش نمی آورد و خرابکاریهایم را جایی لو نمی داد حتی به مادرم...من عادت به مشاهده را وامدار همویم که سر فصلش که می شد،  قفس کبک ها را به خانه می آورد...قفسهای دست ساز چوبی کبکها را که جذابیتشان از خود کبکهایی که از دهاتیان شکارچی می خرید و با ذوق، به مادرم پیشکش می کرد، بیشتر بود.. من مشاهده را مدیون همان پدری هستم که وقتی خبردار شد برادران شیطانم یک روز نازنین بهاری که من سرمست احساسات شاعرانه ام بوده ام، با رها کردن چند ده ملخ بزرگ در اتاقم باعث گریه ام شده اند،برای دلجویی از دختر حساسش، روز های بعد برایم چند ده گنجشک خرید و در اتاقم رهایشان کردکه هربار در اتاقم را باز کنم چندتایشان به حیاط پرواز کنند و منظره ی رویایی اش به جای پرواز خشن ملخها ، برای همیشه در ذهنم بماند ...و بعد  هدیه دوقناری و دو مرغ عشق...

ای وای ...ای وای...نگاه که میکنم می بینم خیلی چیزها را مدیون همین پدری هستم که این روزها، شاید هیچکداممان دل چندان خوشی از هم نداشته باشیم...ممنونم عزیز من که به بهانه ی صحبت از دلیل هنر، بعضی را به یادم آوردی.

 

پ.ن: دوستتون دارم بابای اخمو و همیشه شاکی و ناراضی! من عوض اینهمه عشق، هیچی به شما ندادم...هیچی! پس شمام حق دارین اگه دریغ کنین. همین که سایتون روی سرمون باشه برامون بسه. لطفا هیچوقت نمیرین.

 

/ 0 نظر / 12 بازدید