صبح، ظهر، شب.

صبح دیروز، خدا بر روی تخت پادشاهی اش نشست. نگاهی به ابدیت کرد. تنها بود. رشته ی مروارید خامی در دستش. شاخه ی مرواریدی شایسته ی پالوده شدن، تا تصویر ابدی خود را در اندام غبار اندود هریک، نظاره کند.

خدا بر روی ابرها به راه افتاد. کائنات را نظاره کرد. زمین را. رشته ی مرواریدش را گسست و دانه ها را  محض پالوده شدن، به دریای زمین ریخت.

مرواریدها چشم گشودند، پلک زدند، از عمق دریاها بالا را نظاره کردند، و خدا را دیدند، ایستاده در آستانه ی ابدیت.

خدا لبخند زد نگاهی به اعماق اقیانوسها کرد. اولین جلبکهای سبز آبی شکفت. اولین آثار حیات متولد شد؛ و زمین را برای پالایش  مروارید جان انسان گسترد.

مرواریدها آواز عمیقی شنیدند...لالایی مسحور کننده ای که جهان را نظم می داد...و اولین خشکیهای زمین را به هم می پیوست. و نغمه ی شور انگیزی که روحشان را در تب و تاب می انگیخت...انسانها شنیدند صدایی که خطابشان می کرد:

"عزیزان من! همانا  شما را در نژادها و رنگهای مختلف آفریدیم...و از آنچه که در زمینست، روزیتان بخشیدیم...تا از آنچه روزیتان در زمین است ارتزاق کنید... و به یکدیگر ظلم نورزید... و از شیطان پیروی نکنید...پس در زمین پراکنده شوید...و مرا از خاطر نبرید و از غافلان نباشید...که شما را جز به مقصود عشق و عبادت خود نیافریده ام."

ظهر شد...

و خدا در آستانه ی ابدیت، لبخندی متبرک زد:

مرواریدها هر یک به جایی غلطیدند. بعضی به ژرفای پاک اقیانوس، بعضی به تعفن گل و لای و لجن...و بعضی به مزارع پربار و سبزه زارهای پرطراوت و بعضی به کویرهای لم یزرع... در برابر دیدگان خدا، تمام مرواریدها یکی و یکسان بودند...چه آنانی که غرق خونابه و چرک، چه آنانی که پاک و متبرک...و چه آنانی که دست نخورده و نا هموار...و خدا در انتظار پالایششان ایستاد...درنگ کرد...فرصت داد...صدازد...تدبیر کرد...خندید...حسرت برد...سکوت کرد...خواند.

 

غروب شد...

و خداوند، در آستانه ی ابدیت، لبخند متبرکی زد:

میقات شد. اسرافیل، در صور تنومندش دمید و خبر داد.

خداوند، تمام مرواریدهایش را به نزد خودش خواند؛ بعضی غرق خونابه و لجن، بعضی دست نخورده و بعضی صاف و پاک و صیقل خورده و زیبا، مهتر از روز ازل. 

و خداوند، دستش را به سوی مرواریدهای درخشان برد. صاف ترین ها و پاک ترینهای آنها را در کف دست گرفت و بر  گردن آویز الهی اش آویخت و مرواریدهای چرک گرفته ی دیگر را فرمود؛ تا  به دست فرشتگان، هر یک به مقدار چرکی که بر تن و جانشان نشسته صیقل یابند، بل پاک و درخشان شوند و فراخور ذات الوهیتش. 

فرشتگان مرواریدها ی چرک را انداختند و  گداختند و نواختند...مرواریدها پاک شدند و صیقل یافتند، و سپس خدا تمام مرواریدهای پاک را به ریسه کشید و آویخت به گردن آویز الوهیتش. 

اینگونه بود که خدا جهانی را آفرید، و جهانی را خاتمه داد، و کتاب زندگی انسان را، به زیبایی و عدالت بست.

 

ویرایش نشده

/ 0 نظر / 16 بازدید