حلقه های دو عاشق

عصرگاه امروز، زمانی که با یک دوست برای گشت و گذار، به تپه ماهورهای نا آشنای این شهر رفته بودم،زیر یک درخت زیبای سیب، پای یک جوی آب، دو حلقه ی فلزی پیدا کردم، متعلق به یک زوج رفته...یک حلقه ی کوچک و یک حلقه ی بزرگ...هردو به یک اندازه از شدت کهنگی کدر شده...در کنار جوش و خروش آب جویی که آرام هم نبود، به حال خود و تکیه داده به هم، رها شده بر سنگ...صحنه ای شاعرانه و زیبا و رقصان در شعله ی شعر آب، که حیفم آمد تغییرش بدهم...باقیمانده ای مقدس از عشق مابین دو نفر که شاید باید به زلالی آبی سپرده می شد برای فراموشی... اما هردو انگار، به امید بازگشتی، از سپردن دو حلقه به آب، ابا کرده بودند...چه شور و هیجان زیبایی را سروده بودند این حلقه ها...چه لحظه های پاک و سرشار از شعری را در دستهای فشرده بهم دو معشوق، تجربه کرده بودند این حلقه ها...و چه شاعرانه..چه نیک اندیشانه و انسان مدارانه حکایت از جدایی غم انگیز  دو معشوق داشتند، در حمایت هم...چه عشق غبطه انگیزی بوده آن عشق، ...و چه جدایی زیبا و عارفانه ای...دلم می خواست هردوی این جوانهای عاشق را در آغوش می گرفتم و مادرانه می بوسیدم، بعد دستهایشان را در دستهای محرم هم می گذاشتم و حلقه های رهاشده شان را در مشتهایشان می فشردم و می گفتم؛ به خاطر خدا عشق را خراب نکنید! به هیچ دلیلی و به هیچ بهانه ای عشق را خراب نکنید! اگر در انتظار عشق برتری هستید از آنچه اکنون دارید که وااسفا!... دیگر هیچ راهی به جز عشق هم نمی یابید!زمانتان می گذرد و نمی یابید! زندگی آوار می شود برسرتان و نمی یابید..

لطفا بازگردید!

بازگردید!

و بازگردید به هم و یکدیگر را تنگ در آغوش بفشارید که هیچ پیامبری از عشق مقدس تر، در زمین و آسمان نیست...و هیچ انسانی ردای ثروت و دولتی از عشق  ارزشمندتر، بر اندام خود ندیده است...شما نمی دانید...شما نمی دانید...که آدم، وقتی زمان میگذرد و دیگر عشق نمی ورزد، چقدر حسرت لذتهای نبرده را می خورد...عشقهای انکار شده یا  رهاشده را و محبت راه به دل و جان معشوق نبرده را...لطفا به هم بازگردید و عشق بورزید! حتی به قیمت جانتان! حتی اگر عشق بخواهد شما را سلاخی کند، با شور و شعف گردن نهید و ذبح شوید...اما معبد عشق را رهانکنید...اما ازین معبد امن  و مقدس، بیرون پا نگذارید...نگذارید..نگذارید!

حیف که آنان رفته بودند...

و هیچ کس نبود..

و جز خروش آب و پچاپچ برگهای درخت سیب، پاسخی نشنیدم!

 

ویرایش نشده

/ 1 نظر / 5 بازدید
پیام

خواندن و کامنت گذاشتن برای نوشته های شما ارزش ندارد چون نه تشکر خشک و خالی میکنی و نه به جواب میدی و نه به کسی سر می زنید