موشها و کتابها

نویسنده: صبح- راشین گوهرشاهی - ۱۳٩٠/٩/٢۶

گاهی می نویسم تا بالا بیاورم. می خواهم بالا بیاورم پس می نویسم. می نویسم سطرهایی را که می دانم هرگز خوانده نمی شوند... و تازه اگر هم خوانده شوند چیزی ندارند که به دیگران بدهند جز جسم دست نیافتنی و روح باور نکردنی خودشان را.

نگاه به پشت سرم که می کنم می بینم تقریبا تمام عمرم را گویا نشسته ام و کتاب خوانده ام. خانه ی کوچک من اکنون بیشتر از آنکه شبیه خانه ای باشد، شبیه لانه ی موشیست که از سرارویش کتاب فوران می کند. در اکثر اشکافها حتی کابینتهای آشپزخانه. در همه ی ویترینها و دراور و حتی روی میز ناهارخوری و زیر تخت. یک انباری دوازده متری هم هست که تویش یک قفسه ی بزرگ به طول و عرض یک دیوارش کتابهای خوانده شده ام را گذاشته بودم. سال پیش موشها به انباریمان وارد می شوند و کتابهایم را می جوند. حالادیگر می ترسم کتابهای خوانده شده ام را به انباری بفرستم. موشها می خورندشان. پس هر کتابی را پس از خوانده شدن اگر نیازی برای دوباره خوانی نداشته باشم به دیگران هدیه می دهم.

کتابهای مهمتر را و کتابهایی که نیاز به چندباره خوانی دارند در دو ویترین پذیرایی نگهداری می شوند و کتابهای دیگر در همه جای خانه از کتابخانه ای در اتاق خوابم گرفته تا زیر تخت و کابینتهای آشپزخانه را پر کرده اند.اینها کتابهایی هستند که به آنها شبیه وابستگی کودکی به پستانکش، وابسته ام و هربار، یکی از آنها را برمیدارم و با صفحاتی از آن مانوس می شوم.

غیر از زمانهایی که سرم را در کتابهایم فرو می برم، باقی زمانهایم را گمان میکنم که بیهوده صرف میکنم.  و هر از گاهی که سرم را به عقب برمی گردانم می بینم حتی ازینهمه کتاب خواندنها و خواندنها و خواندنها هم هیچ چیزی عایدم نشده است...آنوقت از زندگی ام مایوس می شوم و از خودم می پرسم باید چه کار کرد؟ باید چه کار کنم؟ دلم می خواهد به کوه و بیابان سر بگذارم و در جستجوی خدایی باشم که محمد و ابراهیم  و اسماعیل و نوح و موسی وعیسی همه او را در کوهها یافته بودند نه در دیرها و معابدی که دیگرانش می پرستیدند...

/ 1 نظر / 6 بازدید
کامران

باز هم خوب نوشتید ...اما بیش از اینکه عنصر کتاب پر رنگ باشد تو پر رنگی ...به نظر من وقفه هایی که سر از کتاب بر می داری بیهوده نیست ...فاصله هایی است که باید با آنچه درک کرده ای زندگی کنی ...خوب بود