یک کودکی بزرگ

خسته ام. اما از نتایج کارها راضی ام. زندگی در روحم جاری است؛ رنگ زندگی خودم را دارم. آفتاب خودم را می درخشم. خورشید خودم را طلوع می کنم. زمین خودم را شخم می زنم. گیاه خودم را رشد می کنم. زمان خودم را می بلعم. همه چیز در وجودم تبدیل می شود به خودم؛ حتی شعاع آفتاب...حتی زلالی آب.

من سنگ عشق را به سینه می زنم ؛عشق از من گریخته است. پنهان شده است در سکنات سنگوارع ها. ساکت است. ساکنست. دارد خودش را حفر می کند در خودش. عاشق حجم هضم شده ای از تهی محض هستم.  فنا را گریه می کنم، هستی را می رقصم. آدمها با روحم در تصادمند. چهره های حقیقی خود را در من میبینند، از من می گریزند،  عاشقم می شوند . غرق نفرت و انزجار،  در گریبان خود قی می کنند. رهایم. آینه ام. هیچ از خود ندارم مگر یک کودکی بزرگ...یک بزرگی ناشیانه. با حساسیتی عمیق به تصادم. می شکنم. فرو می ریزم. هزار تکه می شوم. زندگی باز، تکه هایم را به هم می دوزد. زندگی را سخت نمی گیرم. راحتم. عیانم. گذرانم. مانند آب...مانند ابر...مانند باد. جرم نیستم. حجم ندارم. یک اسم کوچکم در یک شناسنامه ی ثبت شده. چشم که میبندم، در بطن خدا می آرامم. تصویرم از تمام جهان محو می شود با یک فوت ناشیانه. هستی ام فقط به لوزی چشمانم بند است. چشم که می بندم، دیگر نیستم. نه کسی می تواند ثابت کند که روزی بوده ام . خسته ام. چشمهایم بسته نمی شوند. خدا مرا به بطن خودش راه نمی دهد. زیادی بزرگ شده ام. برهنه نیستم.  مجبورم زندگی بکنم تا کودکتر بشوم. کوچکتر؛ تا مچاله شوم در خودم مثل جنین. تا جابگیرم در بطنش و همانجا تا ابد بیارامم. باید بمیرم تا زاده شوم. از جایی به جایی. از خدایی به خدایی دیگر. جهان که عوض بشود، خدا مرا به خدا خواهد فروخت. به قیمت عشق. با شعور حیرت. و ایمان خلاصه خواهد شد در سکوت. در نگریستن. در زیستن، و خدا بودن.

 

ناتمام

/ 4 نظر / 18 بازدید
امیر

با سلام خدمت شما وبلاگ نویس محترم انصافا وبلاگ زیبایی دارین.این رو جدی میگم... امیدوارم موفق باشین.

امیر

با سلام خدمت شما وبلاگ نویس محترم انصافا وبلاگ زیبایی دارین.این رو جدی میگم... امیدوارم موفق باشین.

امیر

با سلام خدمت شما وبلاگ نویس محترم انصافا وبلاگ زیبایی دارین.این رو جدی میگم... امیدوارم موفق باشین.