سین و شین و یین!

امروز، خسته تر از همیشه نشسته ام پای نوشتن. بادبادک تنهایی ام را گرفته ام دستم، و به دنبال آسمانی می گردم که رهایش کنم. آسمان، یک چشم بزرگ است. جهان یک چشم بزرگ است که من کوچک در مردمکش وول می خورم. چشم بزرگی که از هر بعدی مرا میبیند...از هر سویی نظاره میکند و من بی خبر، هر روز با خنجر خیال تنهایی  ، خودم را سلاخی می کنم! دستهایم را تکه تکه و انگشتهایم را تکه تکه و روحم را هم تکه تکه. بعد همه ی تکه ها را در نامه ی غم آلودی برای سین می فرستم! چشم بزرگ، تمام یاوه بافی های مرا میبیند مخصوصا وقتی که از آنها ردایی ساخته باشم برای پوشاندن کالبد خالی ام! راستی خانه ی بی سین، چه معنایی دارد؟ کالبد بی سین...دستهای خالی من بی داشتن سین و چشمهای خالی من، بدون دیدنش؟! چشم بزرگ روی جغرافیای مردمکش اندام سین را تنیده و من بدبخت، حتی اگر توی گورم هم بروم، نکیر و منکرم هم از سین سلاخی شده ام می پرسند.. چشم بزرگ نمی خواهد من سین خودم را از یاد ببرم. مدام نقطه های شین راشینم را بر می دارد و می دزدد و می بلعد، آنوقت شین بی نقطه مرا به سین نسبت می دهد  و حتی شبیه میم، که اسمم را عوض کرده و صدایم می زند راشا، او هم هی نگاهم می کند و همان لفظ بی نقطه و ساکن و بی صدایی را تحویلم می دهد که فقط چشمها از عهده اش بر می آیند؛ نمی دانم به چه شباهت و  یا مناسبتی اسم مرا گذاشته "یین"!یعنی ترکیب ساده ای از شین و سین!

البته شباهت نگویم، شلاهت یا شراحت بگویم بهتر است چرا که چشم بزرگ همیشه کارهایش را بی سوء نیت انجام می دهد! 

القصه چشم بزرگ، بر علیه تمام تمارض کردن ها و جنگ طلبی ها و خوناشامی ها و آتش به پا کردنهای من، قیام کرده و فرموده یاسین ....برو و ذهن و روح و چمبره ی قلب و تفکر و اندیشه ی راشین مرا را قلع و قمع کن! و این شین آخری را آنچنان شلاحتانه می گوید که می شود یین...یین....یین...! چشم بزرگ عزیز! پدر جان! ای خدایگان طبیعت و مافیها! به خدا به کی به کی قسم که من راش ینم! نه یین! 

بگذار بروم بی خیال سین و شین و یین، کپه ی مرگم را بگذارم!خوابم می آید آخر! ای خدا! 

ویرایش نشده

/ 1 نظر / 4 بازدید