تا شماهستید

گمانم این روزها، زندگی ام یک طورهایی تغییر کرده است؛ همه چیز قدری ساده تر شده انگار! هر پدیده ای  حتی نوع فکرهایم! دیگر هیچ چیزی آن پیچیدگی های سابق را ندارد و همه چیز انگار آنچنان در هم و برهم است که باید باشد! همه چیز دربرابر چشمم آنچنان وارونه است که باید باشد و من هم در خلال این وارونگی ها، این درهم و برهمی ها، چنان هنرمندانه می سازم، که باید بسازم. در برابر چشمانم با بصیرتی که نمی دانم از کجا؛ حقیقت کلمات را در اوهام دیگران تاحدی می توانم بخوانم. اینگونه است که در برابر فروتنان، بیش از دیگران خضوع می کنم و در عوض، می توانم حس حقارت و زجردرونی   فخر فروشان را  در چهره شان ببینم و برآنها ترحم کنم. آنانی که نه سپاسگوی دیگرانند و نه از سر لطف با مردم سخنی می گویند. آنانی که در سخنها و نامه نگاریها و حرف پراکنی ها و شایعه سازیها و مظلوم پنداریها و بزرگنماییهایشان  ، همیشه یک حس حقیرانه برتری جویی و خودبزرگ انگاری نهفته است. آنانی که بیمارند؛ در حقیقت وجودیشان بیمارند و بیشترین شباهتشان به جذامیانیست که نه می شود بر زخمهای متعفنشان مرهمی گذاشت و نه می شود زهر عفونتشان راتحمل کرد...بلکه تنهامی شود و باید از آنها گریخت...و هر از گاهی هم اگر با زبان تلخ و نارسته به سراغت آمدند، یا برایت حرفی و دستوری نوشتند. حرفهای تلخشان را با خودکاری به رنگ دیگر ، اصلاح کرد تا لااقل بفهمند کجای کارشان می لنگد و از نمره ادب مردودند  و از دیدگاه دیگران چقدر کوچک و قابل ترحمند! از آنطرف، شعور باطنی انسانهایی را میبینم که علی رغم نداشتن تحصیلات عالی و موقعیتهای شغلی مرفه، آنچنان بزرگ و ستوده اند که دلم می خواهد دربرابر هیبت حضورشان سرخم کنم...آنها که عادت کرده اند به منزوی ماندن و به چشم نیامدن ، دلیل اینهمه احترام و تواضع را دربرابر خود درک نمی کنند و نمی دانند چه دریاهای زلال و عمیقی در جهان درون خود دارند...دلم می خواهد باری توی چشمهای ساده شان نگاهی بکنم و از صمیم قلب بگویم؛ برایتان آرزوی خوشبختی می کنم! جهان جای قشنگیست تا شما هستید! ممنون از هستیتان.

 

ویرایش نشده

/ 0 نظر / 12 بازدید