صفحه زرد

دیگر حرفی برای گفتن ندارم. دیگر انگیزه ای ندارم برای دوباره نوشتن، شعر گفتن، نقاشی کشیدن...و اینطور با تکاپو و اشتیاق زندگی کردن.

سر که بر می گردانم و گذشته ی سی و هشت ساله ام را  می بینم، هیچ چیزی جز تلاشی برای "درست زندگی کردن صرف" نمی بینم. اینکه هرکار یا چیزی را که مطلقا  یا نسبتا بد دانسته ام از تجربه های زندگی ام حذف کرده ام و برای آنچه که از نظر اخلاقی پوچ و زشت می آمده است، هیچ نکوشیده ام...اینکه از هرچه بدی و احتمال بدی هست، خیلی زود فاصله گرفته ام، و آنقدر سعی کرده ام که در قالب فرمول "خوب بودن" زندگی کنم که از همه ی صحنه ها ی زندگی اجتماعی به دور افتاده ام. از بس که سعی نکرده ام درباره محتواهای  به ظاهر پوچ این زندگی سرمایه گذاری کنم، به حس پوچی رسیده ام و از بس که تلاش کرده ام مفید باشم؛ به بی فایده بودن.

اعتراف آدمها از نحوه زندگی کردنشان به آن معنا نیست که بخواهند راه دیگری را انتخاب کنند و یا نتوانند با خودشان کنار بیایند...معنایش اینست که آدم هر طوری که زندگی بکند و یا هرطوری که بخواهد این زندگی را بپیچاند، بالاخره به یک حس مشترک پوچی و از هم گسیختگی و ابراز پشیمانی می رسد.

اگرچه اجبارهای ذهنی نمی گذارند که انسان اشتباه زندگی بکند؛ ولی  حتی وقتی تمامی عمرت را به درستی زندگی کرده باشی، بالاخره روزی به پوچی و یاءس می رسی.

چرا که گمانم محدوده ی خوبی ها و بدیها در زندگی به قدری در هم تنیده اند که یک انسان دوپا با یک مغز کوچک و فکر ناقصش، هرگز نمی تواند برای آن کرانه ای یا حد و مرزی پیدا کند و مطمئن باشد که در حال حاضر دارد به "بهترین نحو" یا "بدترین نحو " عمل می کند.

××××××

امروز این سومین بارست که آب در گلویم می پرد و من با ضرب سرفه هایی از ته حلق، نزدیکست کل زندگی ام را بالا بیاورم. زیبایی دنیای بیرون و درخشانی آفتاب، در تناقض با سیاهی درونم و ناامیدی و حس پوچی ام،  تصویر زیبایی ساخته اند شبیه تصویری که حسین پناهی در ذهنش ساخته بود: وجود کلاغی سیاه سیاه، در زمینه درخشان رنگی زرد زرد: "تو دلت تاریکه..."

 

انگار  این ما نیستیم که زندگی می کنیم! این زندگیست که خودش رادر وجود ما تکرار می کند. که امکانهای مختلف زیستن را در وجود تک تک ما تجربه می کند و درنهایت،  افراد بشریت را به این حس ذهنی مشترک و انسانی می رساند : که قطعا چیزی در جایی "اشتباه" رخ داده است؛  و آن حضور "من " است مانند نقطه ی تاریکی در میان اینهمه روشنی.

 

تنها نقطه ی تاریکی که خودش باید خودش را با عصاره ی جانش ، "از درون"  مشتعل بکند.

 

از درون متلاشی شود. "از درون" بشکافد تا "از درون "  بدرخشد. 

گمانم؛ دلیل زندگی ام را یافتم!

 

ویرایش نشده

/ 2 نظر / 4 بازدید
یک دیوانه

سلام دوست گرامی. حیف شد. واقعا دیگه اینجا نمی‌نویسید؟

احسان

سلام دوست عزیز وبلاگ خیلی جالبی دارید. من مطالبتون رو خواندم عالی بود. ممنون میشم به وبلاگ منم سربزنی و تبادل لینک کنیم.