آقای هیچ

گاهی که آدم یک فیلم خوب را می بیند، دلش می خواهد درباره آن با کسی حرفی بزند..یا چشمهایی را به لذت دیدن آن فیلم، میهمان کند. مثل فیلم آقای هیچ. HITCH

نه از آنرو که ویل اسمیت یکی از بازیگران مورد علاقه ام است بلکه از آنرو که این فیلم، فیلمی در ستایش سرشت آدمی و طبیعت عاشق پیشه اوست. اینکه در هر گداری که آدم بخواهد قاعده ها و قوانین خشکی برای طبیعت فطری و احساسی خودش بتراشد، لاجرم محکوم به شکست است و هر وقت که بگذارد طبیعت فطری اش منطبق با جهان بیرون، و درک و بروز احساسهای غریزی اش بی هیچ ترس و واهمه ای راه خودش را برود، هم جهت با جریانهای طبیعی ،لذت و شادی و کامیابی نصیب او نیز خواهد شد.

 "آزادانه"زیستن و حس کردن و بیان کردن، حقوقی انسانی و مقدسند که متاسفانه مابین مردان و زنان ما، نه تنها رواج ندارد، بلکه گناه و جرم نیز محسوب می شود..

"باید بگذاری طبیعت وجودت خودش را صادقانه بیان کند...راه خودش را برود... "گمان کنم تنها قاعده مقدس این زندگی همینست. حقی که انسانهای این سرزمین در زیر نقابهای تقدس شرعی و یا کلاس روشنفکری، نیاز به آنرا پنهان می کنند. آنها یکدیگر را گول می زنند واز همه بیشتر، خود را. و این اصل فطری مقدس را فراموش کرده اند که هیچ "احساسی" به خودی خود،  گناه نیست. به تبع آن، بیان درست هیچ احساسی نیز گناه نیست بلکه نیاز نیزهست. موجودیت هنر هم ازینرو شکل می گیرد که انسان نیازمند بیان درست خویشتن است. و به عقیده من، در دامن این جهان و طبیعت، تنها گناه ممکن نقاب زدن و پوشاندن احساساتست که منجر به دروغ و نیرنگ به خود، دیگران، و جهان پیرامون می شود. تجمع احساسات نهفته، مانند دروغی بزرگ و جذامی روحی، خوره روح می شود وایجاد عقده های روح می کند و  انسان را به ارتکاب جنایت و خشونت و گفتن دروغهای بیشتر به خود، دیگران، و جهان وا می دارد. در حالیکه احساسی که به شیوه صحیح  بیان می شود، حتی اگر از نوع منفی آن باشد مانند یک بیماری شناخته شده، امکان احیا و ترمیم مثبت خود را به کمک روح ترمیم کننده و مثبت مادر طبیعت می یابد. زیرا  شعور طبیعت، هرگز یک تومور چرکین و بدخیم را در اندام خود و به حال اسف بارخود رها نمیکند...مگر آنکه آنرا جراحی کند، و چرک و خونابه اش را بیرون بریزد و آنگاه، التیامش بخشد. برای همین هم این شعور مجهز به پیش آگاهی الهی، در نا مناسب ترین زمان ممکن ازدیدگاه فرد، تمام نقابها و سنگرهای دفاعی او را در هم می شکند و او را وادار میکند به عریان ترین شکل، با ماهیت حقیقی خویش و دنیای پیرامونش روبرو شود. آنوقت؛ تصمیم را برعهده خود فرد می گذرد که آیا با پذیرش نشانه های طبیعی و ضدیت با نقابها و سنگرها  و با ایمان به نیروی طبیعت و احساس متعالی درونی ، از در صلح با سرنوشت نیکو و محتوم خویش بدر آید و یا با تسکین بیهوده ی خویش در اتفاقات ناگوار و حفظ پوچ غرور فردی و نادیده گرفتن نشانه ها، بخواهد عمری را تنها با حسرت و اندوه و شک و تردید و بدگمانی به سرنوشت خویش سپری کند. خوشحالم که قهرمانان این داستان در نهایت همگی  روش متعالی رویارویی کامل با خود را در پیش گرفتند و ای کاش این اتفاق میمون برای ما انسانهای طاعون زده این سرزمین نیز بیفتد.

خوبست در پای کوبی انتهای این فیلم، کمی با ذهن خودت برقصی.رو به خودت بایستی و به خود ت نهیب بزنی که  پیش به سوی بیان خویشتن. پیش به سوی صداقت با خود، پیش به سوی رهایی...شادی و کامیابی...پیش به سوی خویش؛ خویشتن بی نقاب. خودت را دوست داشته باش. پیش به سوی هیچ.

 

ویرایش نشده

 

/ 0 نظر / 6 بازدید