عصر بخیر آقای سالیه ری!

امروز تمام فکر و ذهنم حول  حجم زندگی موتزارت می چرخد.  اپرای حجم مرگش. اینکه چقدر دلم می خواهد این اپرا را بشنوم و درک کنم و در گیر و دار شنیدنش، درست مانند خودش در بحبوبه ی نوشتنش به آرامی  بمیرم.

دلم می خواهد چند بار دیگر هم بنشینم فیلم آمادئوس را؛ که یک زندگی نامه ی غمگین و خیالی از مورتزارت است، از اول تا آخرش جزء به جزء ببینم. نمی دانم این فیلمی که در بعضی جاها شباهتهایی با زندگی ام را در خودش به رخم می کشید، علی رغم  منطبق نبودنش با زندگی واقعی موتزارت، چرا تا این اندازه مرا  درگیر خودش کرد! یاد رندی گریهای خودم افتادم در مواجهه با اهل منصب و سیاست...یاد خودسریهای خودم افتادم مانند موتزارت در تصمیم و انجام ازدواج و رویارویی  پیروزمندانه با پدر،  یاد هراس مادرم افتادم در اولین روزهایی که کشف ناخوشایندی از هنر را در انگشتان من دید و  وقتی  با اشتیاق یک کودک ده ساله نقاشی زیبایی را نشانش دادم، به جای اینکه تحسینم کند، سری تکان داد و گفت: "دنبال این چیزا نرو! دیگه حق نداری دنبال این چیزا بری! فقط برو درستو بخون! نقاشی و هنر یا آخرش کور شدنه، یا یه گوشه با گشنگی و فلاکت افتادن  و توی یه چاله پر از جسد، یا  زیر یه پل خرابه مردن!"

من در برابر این پیش گویی مادرم، درباره نوع مردنم، کمی شگفت زده شده بودم! البته او هیچ قصد پیشگویی زندگی ام را نداشت و نمی دانست قبل ازینکه او بخواهد و بگوید، سالها قبل ازین، من پنهان از چشم خیال و افکار او، خودم را در پیشه آینده ام، یک نقاش و هنرمند زبردست، در نظر گرفته بودم و زمانی که چشم به لبهایش دوخته بودم و او درباره هنر اولین نظرش را گفت، من ناخودآگاه، حرفهای او را نوعی پیش گویی برای آینده خودم تصور می کردم.

این رویای سیاه، در سیزده سالگی ام کامل شد؛ زمانی که  برای روز تولد مادرم، تابلوی کوچکی نقاشی کرده بودم، و بعد، به جرم جرقه زدن اولین استعدادم در شعر ، دقیقا سر جلسه ی امتحان انشاء، که تمام آن را به شعر نوشته بودم و دبیر انشایم، به خیال اینکه من شعر کس دیگری را در برگه ی انشایم نوشته ام، و خودم توان سرودن چنان شعری را ندارم، از بیست نمره به من یک داد. مادرم،  زمانی که تنها نمره ی تجدیدم را در کارنامه ای که اکثر نمراتش بالای نوزده از بیست نمره بود دید، تا آن حد کفری شد که رفت لب پنجره ی اتاقم و تابلوی نقاشی ام را پس از شکستن و خرد کردن، بیرون از پنجره انداخت. من سکوت کرده بودم و خوب می دانستم که همیشه حق با مادرهاست.  اما شاید با دیدن این واکنشها بود که  دیگر تصمیم گرفتم تنها یک هنرمند مخفی باشم.  صاحب یک تخصص عجیب و غریب؛ تالااقل اگرچه خودم شانس شهرت و شناخته شدن و پیشرفت را از دست می دهم، ولیکن لااقل، هنرم، ÷س از خلق شدن، تا می تواند محفوظ باشد و بماند.

سومین تلاش هم برای ابراز هنرم در جمع دبیرستان، نتیجه سیاهی داشت...زمانی که در  مسابقه نقاشی شهر شرکت کردم و نفر اول شدم و نفر دوم این مسابقه، که دوست صمیمی ام بود، در برابر چشمانم خودکشی کرد و راهی بیمارستان شد! ازین به بعد،  دلایلم برای پنهان عشق ورزیدن به هنر، و خودداری از ابراز استعدادهایم برای جلوگیری از آسیب رسانی به هنرم ...خودم ... و دیگران، کامل تر شد.

فرصتهای بعدی ام را هم دقیقا شبیه موتزارت، با رندی گری های جوانانه ام در دانشگاه ، در برخورد تحسین آمیز صاحب کرسی های آنروز، از دست دادم. امکانات عالی  و جالبی را که از طرف آنها برای ارتقای هنرم پیشنهاد می شد، در چشمانم بی ارزش و کم اهمیت بود.زیر بار مسئولیت نمی رفتم. جزو هیچ دسته و باند و گروهی نمی شدم. دوست نداشتم آدم کسی باشم و یا از شعارهای فلان حزب و قلان کرسی دفاع کنم. کرسی تدریس نقاشی را که در بیست و دو سالگی به دست آورده بودم، در بیست و چهارسالگی وداع گفتم. نمایشگاههای نقاشی جنجالی ام را، که روبرویش دانشجویان  ادبیات می ایستادند و عاشق می شدند و دانشجویان فلسفه می ایستادند و تحسین می کردند و دانشجویان الهیات می ایستادند و فحشم می دادند  و به کفر  و ارتداد متهمم می کردند، و سایر دانشجویان با تعجب و حیرت و تمسخر از کنارشان می گذشتند، خوب یادم هست. اما تنها کاری که نقاشیهای من در ذهن ایشان انجام داده بود، نشان دادن قسمتهای انکار شده در وجودشان بود...هر کسی گمشده ای انکار شده از ذهنش را می توانست در طرحهایم ببیند و  قسمتی از روح گمشده  خویش را در آن احساس کند؛ حالا این تقصیر من نبود اگر این وجهه انکار شده، قسمتی سیاه و زشت و منفور بود و یا زیبا و جذاب و دوست داشتنی! هنوز هم گمانم با بعضی از نوشته ها و شعرهایم در کنار نقاشیهایم همین کار را انجام می دهم! یا سعی دارم که انجام دارم و یا ناخودآگاه، پیش می آید.

من موتزارت نبودم، اما مانند او اعتقاد داشتم که یک آدم خاص یا سیاسی یا بلندپایه نیستم. فقط یک آدم معمولی ام  اما نقاشی و هنرم معمولی نیست. به معمولی نبودن نقاشی و هنرم  ایمان داشتم. پس آفرینش و سپس محفوظ نگه داشتن آثار هنری ام از دیوانگی های خودم و دیگران، برایم یک اصل مهم شد. بر خلاف مورتزارت، بعد از ازدواجم، هنرم حتی در خانه ی خودم هیچ جایی نداشت و طی یک بگو مگوی خانوادگی، دیوانگی دیگران به خودم نیز سرایت کرد و یکی دوتا از تابلوهای خیلی مهم بخت برگشته ام،  که قبل از آن در چند جا رسانه ای شده بود، به سرنوشت پاره شدن  و نابودی همیشگی دچار شد.

از آن به بعد، حتی مجبور شدم در فضای شخصی خانه نیز هنرم را مخفی نگاه دارم...آثار هنری ام را...خودم را...حتی نوع دیدگاهم به زندگی را... نوشته هایم را...نقاشی هایم را ...شعرهایم را...چرا که به محض بر ملا شدن یکی از آنها، با واکنشهای احساسی افراطی دیگران، نظیر خشم، نفرت، ترس، حسادت  و یا عشق روبرو می شدم!

بعضی از آدمهای دور و برم، به جناب آقای سالیه ری در فیلم آمادئوس تغییر هویت می دادند و یکی از بزرگترین آرزوهیشان، نبودن و مرگ من بود. من، در هر محیطی که هنرم از سر اتفاق، پدیدار می شد،  برای آنهاییکه رویاهایشان را در خاک سرد روزمرگی هایشان دفن کرده بودند، نوعی تهدید به حساب می آمدم ؛ چرا که گمان آنها از نوشته ها و داستانها و شعرها و نقاشی هایم این بود که یا من، وجود زشت و نفرت بار و یا زیبا و جذاب خودم را در آنها رقم زده ام و یا وجود زشت و یا زیبای آنها را.

دیگر درک کرده بودم که در زندگی  بین من و هنرم، همیشه  فقط جا برای یک نفر از ما هست و  خواهد بود: یا من، یا هنرم...و حتی در خانه ی شخصی ام و در جمع فامیلی و دوستانه  و یا شغلی ام، هرگز جای کافی برای هردوی ما وجود نداشت و یکی از مادونفر، در حضور آن دیگری، باید حذف می شد.

من موتزارت نیستم. اما  فقط کمی مانند او  یک آدم بسیار معمولی هستم که عمریست جور معمولی نبودن هنرش را می کشد. شباهتهای زندگی اش با موتزارت، و حقیقی بودن پیشگویی مادرش، در صورت تن دادن به هنر،کمی او را غمگین می کند. اما تا جایی که می تواند، دلش می خواهد هنرش را از شعله ی خشم   و احساسات نابودگرانه ی انسانهای دیگر، در امان نگه دارد و نمی تواند! دلش می خواهد قبل  از بین رفتن آثاری که از جانش مایه گرفته اند،آنها را به دست یک امین  بسپارد...و خوب می داند که   خانم ها و آقاهای سالیری،  که همیشه ساکت و در پرده خواننده و بیننده آثارش بوده اند، و نبودنش را در دل آرزو کرده اند، به زودی او را زنده زنده در تابوت سیاهی می گذارند، و در گودال متعفن  پر از جسدی بر روی سایر جسدهای مرده می اندازند، و تنها تجمل روز سوگواری اش را این قرار می دهند که؛ بر روی جسد نیمه جانش یک سطل آهک خام بریزند. خوب می دانم که آقایان و خانمهای سالیه ری زندگی من، که گاهی از گوشه و کنار زخمی هم حواله ی احساسم می کنند، تعدادشان از انگشتان دستهایم بیشتر است، و آنها حتی یک جمله و یک طرح از طرحها و شعر و داستانهای مرا برای خواندن و دیدن  و بلعیدن و وارو  جلوه دادن و یا دزدیدن،  هرگز از دست نمی دهند.

دلم می خواهد درک کنی که تنهایی جان کندن، در برابر چشم لاشخورها، سرنوشت لذت بخشی نیست... با اینهمه اگر بخواهم تصمیم بگیرم این من باشم یا هنرم که  بماند به قیمت اینکه آن دیگری از دست برود، تصمیم من اینست: من بروم و او بماند. او می ماند و من می روم. به خاطر او همه چیز این زندگی را دوست دارم... حتی اینگونه رفتن را که شاید از گشنگی مردن، در زیر یک پل خرابه باشد.  عصر به خیر آقای سالیه ری!

 

 

/ 1 نظر / 10 بازدید
سارا

همه نوشته ها نشان يك مبارزه است كه براي تحقق نام و حضور خود تلاش مي كند هر لحظه براي بدست اوردن بهترين خود با كلي مبارزه و مخلفت مواجه است اما نقش ايستادكي و صبر و مقاومت حركت حقيقي را نشان مي دهد