حلقه حیات

صبح، همچنانکه پیشبند سبز کمرنگ آشپزخانه را به کمر بسته بودم و مانند هر مادر دیگری در شروع یک  روز تعطیل، سرگرم کار،  پسر هشت ساله ام دو دستش را در اطرافم حلقه کرد و پرسید:"مامان! چرا هر روز صبح که از خواب پامیشم زانوام دردمیکنه؟!"و من ناخودآگاه در نگاه پسر کوچکم همان راشین هشت ساله را دیدم که در اتاق میهمانی، دستهایش را دور کمر مادر حلقه کرده بود و دقیقا همین سوال را با همین حس و لحن،  ازو پرسیده بود و جواب شنیده بود که هیچ عیبی نداره ماشالله داری قدمیکشی عزیزم...

غروب، همچنانکه با میم و بچه ها، پله های همیشگی درکه را به سمت  پایین می آمدم، پسر سیزده ساله ام سر در گوشم کرد و بی مقدمه گفت: "مامان! یه جمله تازه به ذهنم رسید! اینکه"وقتی می بخشی عشق می ورزی و وقتی عشق می ورزی، دنیا از آن توست!“ لبخندی از شعف زدم و در چشمان پسر ک اندیشمندم و در ذهن بکرش ناخودآگاه همان راشین سیزده ساله را دیدم، با همان جملات قلمبه سلمبه ای که گاهگاهی بی هیچ بهانه به ذهنش می خزید و به او احساس تفاوت داشتن می داد...  .

متوجه شده ام  بچه هایم به نحو غریب و غیر قابل درکی؛ محکوم شده اند به تجربه تکرار حسهای گذشته من، و زندگی در همان بعد احساسی که روزی من نیز ناخودآگاه تجربه اش کرده بودم...ناباورانه دانستم که احساسات و عواطف و شعور ذهنی، چیزی مستقل از دامنه ی اختیاری درک وجودی ما هستند..احساسات و عواطف ما، انرژیهای مستقلی از موجودیت مادیمان هستند که انگار خود را در نسلهای متعدد و مکرر، تکرار میکنند تا در نهایت به هدف قائی خود که رسیدن به تکاملی ژرف از شعور هستیست، دست یابند. پس احتمالا، بسیاری از احساسات ناخودآگاه من، نظیر عشق ورزیدنهای بی سرانجامم ، احساسهای مکرر تنهایی ام، و خیلی از عواطف و درکهای شخصی ام؛ که من ابلهانه آنها را تنها تجربه های مخصوص به خود می دانم؛ قبلا در وجود انسان های دیگری از اجدادم تجربه شده اند. به نحو مایوس کننده ای دانستم که هیچ چیز تازه ای در این جهان حلقوی وجود ندارد جز تجربه بهم پیوسته حلقه های گذشته ای از وجود...در ابعادی به نوعی گسترده تر و از نظری ساده تر...کودکانمان و فرزندهای فرزندانمان دنیاهای مکرر ما هستند که هرکدام  با رفتار هاو سکناتشان حلقه های مکرر وجودی ما و اجدادمان را، ساده تر و گسترده تر و با احساساتی سطحی تر و وسیع تر می زیند، تا بلکه ازین طریق ، جنبه ای از عواطف و شعور جاری در جانهای ما، به کمال حقیقی خود دست پیدا کند. به زبانی ساده تر؛ ما ابزار حقیقتیم. ما آدمها تنها ابزاری برای وصول طبیعت به کمال حقیقتیم؛ جزو کوچکی از یک زنجیر نامتناهی و تجربه ی هر یک از ما، تجربه ای مشترک و دریافت شده یا درک شده توسط حلقه های وجودهای دیگر است. حلقه های وجودی نامحدودی که ما در ضمن آن، صفات  و خصوصیات و دریافتهای ذهنی و عاطفیمان را بی تردید از آنها به ارث برده ایم؛ از حلقه حیات.

 

 

متن و نقاشی: راشین گوهرشاهی 

پ.ن:

توضیح نقاشی: خواستم تصویر میم رو بکشم این شکلی شد. با همون کمند همیشه آمادش برای مچ گیریهای همیشگی من طفلک درست  سر بزنگاه!

من کجام؟ خب حتما همون پرنده ای که در رفته و پرش مونده دیگه!

ماهیا؟! -خب اونا بچه هامن.

پدر آدم ...مادر پرنده... بچه ها ماهی...واقعا عجب خانواده ای!خخخخ

گمونم این بازی نسلهاست که ادامه داره.

/ 1 نظر / 8 بازدید
(الف_هيچ)

كروموزوم هاي سريالي