یک لحظه ابدی

یادمست، بچه که بودم، شبها موقع خواب به تصویری کنار پنجره ها نگاه می کردم. پوستر بزرگی از طبیعت یک روستای اروپایی، که زیر نور زرد چراغ اتاق گرم  زمستانی، می درخشید.چشم می دوختم به پسرانی که هرگز بزرگ نمی شدند. با آن حالت شادشان میخکوب شده بودند به یک لحظه ی ابدی، به یک لحظه ی خوش ابدی، لحظه ای که من همیشه آرزوی شرکت واقعی در آن را داشتم. تصویر دوبچه پسر بزرگتر بود که خواهر یکی دوساله ی کوچکشان را در یک گاری چوبی با قهقه خنده حمل می کردند. دخترکی که تاج گلی تازه نیز بر سر داشت...

این تصویر، درظهر آن دهکده ی زیبا برایم نمادی از یک زندگی بهشتی و زیبا بود..زندگی در میان کسانی که دوستت دارند...در یک روستای زیبای سبز با آفتابی لطیف..

حالا کتاب خودکاوی  کارن هورنای در دستمست و آمده ام ادامه اش را بخوانم، که ناگهان تصویر امنیت و آرامش و حس کامل بودن همان شبهای زیبا به وجودم راه می یابد...این احساس آنقدر عمیق و دوست داشتنی بود که نتوانستم تا چیزی از آن ننویسم، ازین در بگذرم! اینطور آرزوها، این آرزو که دلت بخواهد یک لحظه ی ابدی به این زیبایی را با کودکان یک تصویر شریک بشوی، از آن آرزوهاست که هرگز به دستیابی اش امیدوار نمی شوی...همیشه برایم سوالست که چرا نصاویر خاصی از کودکی یک آدم، به طوری ناگهانی در روبروی چشمانش هویدا می شود؟! 

خوابم گرفته! آنقدر که حتی دیگر نمی توانم چشمهایم را باز نگه بدارم! گمونم این متن ، سرشار از غلطهای تایپی و انشایی شده باشد! به بزرگی خودت ببخش!

 

ویرایش نشده

/ 0 نظر / 3 بازدید