عشق و سکوت

فکر می کنم بدانم دارم تقاص چی را پس می دهم! 

تقاص اندوه آن پرنده مفلوک را؛ همان مرغ عشق چند سال پیش خانه ام را می گویم. پرنده ای که بعد از مرگ جفتش، تنهامانده بود و من این اعتقاد ابلهانه را، نمی دانم از کجا پیدا کرده بودم که به جای خریدن یک جفت دیگر، باید روبروی پرنده آیینه ای بگذارم !

آینه کوچک عروسی ام تازه شکسته بود. تکه ای از آن را به دیواره قفسش آویزان کردم و پرنده، سالهابود که با تصویر آن تکه آینه شکسته، معاشقه می کرد و برایش آواز می خواند.

گناه بزرگترم اما زمانی بود که خواستم به گونه ای ساده به این عشق ورزی های به ظاهر  ابلهانه اش، که آن سویش هیچ چیز...جز یک تصویر تهی از پرنده ای تنها بود، خاتمه بدهم. آنقدر رحم نداشتم که جشن حضور جفتی تازه را پایان بخش این تراژدی مضحک کنم...بلکه بدتر از آن؛ آنقدر بی رحم  شده بودم که بی توجه به امکان هر اتفاق بد غافلگیر کننده دیگری، درهای قفس را بر روی پرنده گشودم و برای همیشه رهایش کردم و قفسش را ،  با درهای بسته  بر روی ایوان گذاشتم تا بماند...اما پرنده چنان به تصویر آینه اش خو گرفته بود که دوسال تمام، بر درخت روبروی ایوان می نشست و برای قفس در بسته اش آواز می خواند...تا اینکه سال سوم، قفس را برداشتم و به انباری بردم تا به ملاحظه عید، به خانه و ایوان، سرو سامانی داده باشم. بعد از آن، دیگر آن پرنده را ندیدم اما حس می کنم آه او، سخت بسته به دامانم شده و دارد با سکوت تو جانم را می سوزاند... 

ویرایش نشده

/ 1 نظر / 7 بازدید
سارا

واي به حال ما انسانها به غفلت هزاران دل مي شكنم و جه زيبا نوشتي از دل شكستكي يك مرغ عشق و اثر ان در زندكيمان