حتی هیچ

نمی دانم چقدر کار عقب افتاده دارم ... اما می دانم که مدام در حال انجام کاری هستم و یا در گوشه ای سرم به چیزی مشغول است. هر کاری را،اعم از کوچک یا بزرگ، مهم یا کم اهمیت، تا جایی پیش می برم که نزدیک به نتیجه است. آنوقت، زمانی که از تمام جوانب، تقریبا خیالم از احتمال انجامش راحت می شود، آن را در گوشه ای جلوی دستم می گذارم تا به موقعش، و در بهترین و خاص ترین زمان ممکن، تمامش کنم. بعدش می روم سراغ کار دیگری و  آن را شروع می کنم و ادامه می دهم تا زمانی که نیاز به اتمام کار قبلی را در خود حس کنم. اما  وقتی به سمت کار نزدیک به پایان قبلی برمی گردم، آن زمان خاصی که در انتظارش بوده ام گذشته است و دیگر به پایان رساندن آن کار هیچ ارزش و فایده ای برایم  ندارد.

این جدی نگرفتن زندگی و کارها، خصلت جالبی نیست اما فارغ از تمام بدیهایش به آدم این اجازه را می دهد که همیشه در سطح زندگی بکند. که اسیر هیچ چیزی نشود. شاید دلیل اینکه می ترسم کارها را به پایان برسانم، همین باشد؛ اینکه می ترسم کار به انجام رسیده ام، مرا در نتیجه ی حتمی خوب یا بد خود اسیر بکند و رخصت آزادی ها و یللی تللی گشتنهایم را  از من بگیرد. بنابرین، هرکاری را که دوست دارم انجام می دهم اما نه تا آخر؛ نه تا جایی که منتج به نتیجه ای بشود؛ همان کمی مانده به نتیجه دادن؛ رهایش می کنم زیرا از مسئولیت تحمل نتایج کارهایم واهمه دارم. از اسارت در چیزی که موجودیتش با موجودیت رها و بی خیال و سیالم سر سازگاری ندارد.  اما  اگر بخواهی بپرسی که پس چرا وقتی که قرار نیست کاری را به پایان برسانم، آن را انجام می دهم؟! جوابم اینست که کارها را انجام می دهم تا توانایی ام را در انجام آنها سنجیده باشم. آنوقت زمانی که به موفقیت نسبی در انجام کاری  می رسم، دیگر نیازی در خودم به ادامه اش احساس نمی کنم. زیرا دانسته ام که می توانم. همین برایم کافیست. انگیزه های بیرونی دیگر،جز همین یک انگیزه ی درونی،  زیاد برایم مهیج نیستند. در دنیای بیرون از جهان خودم، تنها عشقست که می تواند مرا رو به جلو، رو به دیگران، حرکت بدهد. وقتی این عشق نباشد، حرکتی هم نیست. فرو می روم در جهان خودم و در آن دنیای بیرون، دیگر هیچ چیزی برایم اهمیت چندانی ندارد.

در دنیای کوچک بیرون، تنها عشقست که می ستایمش...تنها عشق است که می پرستمش و تنها عشقست که دوست دارم در آن غرق و دیده  شوم. وگرنه جهان درونم آنقدر بیکران و گسترده و کاملست، که نیازی به حضور در عرصه های بیرونی نمی بینم. آخر چه لزومی دارد که وقتی زنی تنها از دیدن و لمس سرسبزی یک برگ لذت می برد، وقتی دلش برای پاگذاشتن در آب چشمه ای که غلغل می زند پر می کشد، بیاید و بخواهد با پرداختن به این مد و آن تجمل و آن اقتضای مدرنیته، خودش را سرگرم بکند؟!

آخر وقتی زنی می تواند با در دست فشردن و لمس یک سنگ چند میلیون ساله، خودش را راضی و سرگرم نگه دارد، دیگر چه نیازی به انباشتن انواع جواهرات گرانقیمت  دارد؟! اگر به من باشد، در کنار  گردنبند الماس، گردنبند صدف بر گردنم می آویزم و حتی گاهی اعتقادم بر اینست که یک گردنبند صدف که حیاتی را تجربه کرده، می تواند ارزشمند تر از دهها نگین الماسی باشد که حیاتهای انسانهای دیگر را به خاطر موجودیتش، از آنها گرفته. راستی اگر ما زنها اینگونه نبودیم  که ارزش سنگ را نادیده بگیریم و در عوض، تنها به الماس و جواهر بها بدهیم، و این تصور کذایی را در جهان راه بی اندازیم که طلا و زمرد و یاقوت و برلیان ارزشمندتر از سنگ و صدف و گل سرخ و برگ سبز درخت  است، شایددیگر جنگی بر سر ثروتها صورت نمی گرفت و هر سنگ و صدف برهنه ای، قیمت واقعی خودش را داشت. با این اوصاف گمان می کنم؛  شاید گناه نیمی از جنگهای جهان، تنها به گردن ما زنهای معصوم و مظلوم و به ظاهر زیباست که روزی در جایی معشوقه و محبوب مردی بوده ایم! 

آخر وقتی کسی بتواند درک کند و بفهمد که برای طبیعت و کائنات آنقدر ارزشمندست که جانمایه ی ابرها از ارتفاع هزاران پایی، به شکل باران فرود می آیند و در مشتهایش جمع می شوند تا او بتواند چشمهایش را با آن بشوید، چایی اش را با آن دم کند، یا زیر دوش آب ولرم، تنی صفا بخشد، دیگر چه نیازی به دیده شدن در چشم انسانهایی دارد که دارند برای جلب انواع منافع کذایی به سمت خود، یکدیگر را تکه پاره می کنند؟!

برای منی که هروقت یک قطره آب روی دستم می افتد، گمان می کنم یک پاره ی ابر را، در اوج چند هزارپایی اش در دست گرفته ام، و آنوقت میایم و تخمین می زنم لابد همین چند روز پیش این قطره ی آب، لااقل هزار کیلومتر از زمین فاصله داشته و در آسمان آبی به این شکل و آن شکل در آمده و در دست باد خوب مالانده و چلانده شده،  و وقتی سنگی را در دست می گیرم، می توانم همزمان گذشته ی چند میلیون ساله اش را در ذهنم خیال کنم و با گذشته ی زیبایش هم هویت بشوم و عظمت حضورش را دریابم، دیگر چه اهمیتی دارد اینهمه رنگ و لعاب بی ارزشی که به روی نجاستهای افکار بشر می خورد تا او را کودن تر از آنچه که هست جلوه دهد؟!

در این دنیای غریبه، تنها چیزی که دلم را می رنجاند، کم رنگ تر شدن عطوفتها، بی خیال گذشتن از عاشقانه ها و زیر پا نهادن  عواطف انسانیست...بی عدالتی ها ، خودخواهی ها، و  پایمال شدن و نادیده گرفته شدن حق هاست؛ چرا که برای فردی که حتی یک سنگ به ظاهر بی ارزش، اینهمه فلسفه عاشقانه می تواند داشته باشد، چشم پوشی از حقی که در برگرفته ی  حتی هیچ...در حد ریزه سنگهاست؛ هرگز نمی تواند کم یا کوچک یا نادیده فرض بشود. هیچ چیزی درین دنیای کوچک "کم" نیست. همه چیز در جای خودش ارزش دارد و  شاید ارزشمندترین و شیرین ترین لذت آدمی، دست یابی به حقیست که مستحق دریافت او، و یا مستعد بهتر کردن زندگی او یا دیگرانست.

در نظر آدمی مثل من، ارزش طلا و زمرد و زبرجد و یاقوت کم نیست...اما هر شاخه و برگ و هر قطره و  سنگ از طبیعت، بهای همینها را دارد. هر چیزی در جای خودش ارزشمند است و هیچ چیزی نمی تواند با در نظر گرفتن ارزش واقعی اش، جایگزین چیز دیگری بشود. در دنیای من، همه چیز در هجای خودش ارزشمند است و شاید به این عبارت نیتم را بتوانم بگویم که؛

هیچ چیزی در جهان من، جز چیزهای یگانه وجود ندارد...هیچ چیزی در دنیای ما.

قدر این چیزهای یگانه را، که در لحظه های کوتاه ابدی اتفاق می افتند، سعی می کنم بدانم. زندگی و عشق، همینست.

 

 

ویرایش نشده.

/ 0 نظر / 7 بازدید