دلتنگی

وقتهایی می شود که آدم، دلش برای دوستی تنگ می شود و یا برای کسی که آن را در جریان فوت و یا جدایی از دست داده است. بعضی از روزها وقتهای از راه می رسد که آدم از درون، احساس فقر می کند! احساس خلا! احساس تهی بودن...احساس تنهایی. این حرفها را از خیلیهای دیگر  هم شنیده ام در حالیکه سعی کرده ام در همان لحظه تسکینشان بدهم. اما مایوسانه درک کرده ام که در آن لحظات،چیزی جز امکان حضور همان فرد یا موقعیت از دست رفته، نمی تواند التیامشان دهد. این حس را خودم هم بارها تجربه کرده ام و از درون، درد کشیده ام اما مایوسانه درک کرده ام هیچ چیز جز بازیابی افراد از دست رفته،  نمی تواند تسکینم بدهد. 

راستش را بخواهی، نمی دانم این هیچی ناشناخته چیست که بشر را زجر می دهد! این نبودنها...فراقهای پی در پی...از دست دادنها...چیست که گلوی آدم را به بغض می نشاند...احساس غریبی که می دانم هیچ سنخیتی با ذات شاد و کامل و بی نقص طبیعت ندارد. احساس اندوهی که فقط مختص انسانهاست. حتی انسانی که بخواهد با طبیعت پیرامونش یک پارچه شود و به این وسیله به هماهنگی با شادی همیشگی کائنات دست پیدا کند. برای پیدا کردن راه حلی برای این احساس بی بهانه و فراگیر، کتابهای روانشناسی و فلسفی و عرفانی زیادی را خواندم... دنبال این بودم که در یکی از آنها، جواب قاطعی برای حل همیشگی احساس  گاهگاهی شاد نبودن و خلا عمیق درونی پیدا کنم. اما علی رغم تمام دلیل آوردنها و توجیه کردنهای علمی و فلسفی، هیچ راه حل آشکاری ندیدم جز این جمله ها:

"در اکنون زندگی کن! همین لحظه ای که هستی را قدر بدان و توجه داشته باش که آنچه در قلب و روح تو می گذرد، آن غم  یا تنهایی یا خلایی که هم اکنون در درون خودت احساس می کنی و یا آن خاطره و ترس یا نگرانیی که باعث اندوه تو شده است، هیچ کدام واقعیت ندارند. هیچ کدام حقیقی نیستند. هیچ یک متعلق به تو نیستند و هیچ نیستند جز یک توهم و تصور پوچ و گذرا ...فقط باید چند نفس عمیق کشید و به صدای بکر اطراف گوش فرا داد و از موهبتهای ساده ای که این زندگی در حال حاضر صرفا و فقط در اختیار هر فردی قرار داده است، لذت کامل برد. یادت باشد ، فقط همان چیزها و افرادی در زندگی تو حقیقت دارند که در کنار تواند...که در دسترس تواند و تو می توانی با تمام وجود برای آنها باشی. سعی کن با وجود همانها کامل باشی.

یادت باشد که روزی برای خلوت زیبای همین لحظه ای هم که سرسری از کنارش می گذری تنگ می شود...

یادت باشد که ارزش این زندگی، به  تجربه های مزخرف شکستها و از کف دادگی های ما در دنیای  روابط و اقتصادمان نیست بلکه ارزش آن تنها در  درک همین لحظه های ساده ایست که غرق لذت طبیعی ترین چیزهای دنیا می شوی...امنیت...آفتاب...تنفس...صداها...حشرات...سبزه ها...گلها...خاک...حتی سنگ و سیمان.

راستش را بخواهی، طبیعت، هرچقدر هم که سیمانی شده باشد، هرچقدر هم که تکراری شده باشد، هرچقدر هم که تخریب و آلوده شده باشد، هنوز آنقدر زیبا و سرشار از حیات هست که با هر لحظه تمرکز تو بر اجزای آن، می تواند نیروی حیاتی دوباره را نصیبت بکند...پس نه طبیعت را از خودت دریغ کن، و نه خودت را از طبیعت.

مطمئن باش خیلی وقتها و شاید همیشه، با دوست داشتن یک برگ سبز، با دوست داشتن بخار زیبا و ساده ی فنجان چای، با دوست داشتن حرکات سراسیمه یک مورچه و یا گریز محکوم به شکست یک پشه یا مگس یا زنبور، از برابر چشمانت، و از دستان بازیگوشت، می توانی از آن حس وحشتناک هیچی و تنهایی و دلتنگی، رهایی پیدا کنی.

چرا که زندگی در هر لحظه، همیشه به اندازه ی کافی برای همه ی آدمها همه چیز  به رایگان دارد."


 با همه ی این حرفها باز هم در دلم احساس دلتنگی می کنم. احساس دلتنگی برای دوستانم. برای کسانی که وجودشان برایم شادی و زندگی را به ارمغان می آورد. دوستی مثل س.

گمان کنم این یک تمرینست. تمرینی که با آن یاد بگیرم و یاد بدهم که یک انسان چطور باید با اندوه درونی اش،، حالا هرچه که می خواهد باشد، کنار بیاید..من ازین راههایی که گفتم و گفتند، نتوانستم. اما راهی که زیاد امتحان می کنم و بسیار جواب می دهد، "پرت کردن حواس" است . پرت کردن حواس خودم به کارهای فکری عمیق..مثل شغلم و یا خواندن یک کتابی که نیاز به کار فکری و حلاجی دقیق دارد و یا دیدن یک فیلم سنگین که بشود روی هر صحنه اش فکری کرد. هرچند می دانم این گریزها، این گریزهای پی در پی، هیچ از دلتنگی های دائمی ام برای مادرم، و برای دوستانم، نمی کاهد. چیزی که بیشتر از همه از آن واهمه دارم، تبدیل شدن خودمست به یک انسان ماشینی. یک آدم آهکی و مقوایی و از دست دادن همیشگی احساسم. و از دست دادن لذت عمیقی که از شنیدن صدای گنجشکها می برم. و یا دیدن بخار داغ فنجان چای...می ترسم...می ترسم که زیر بار این گریزها و دلتنگی ها خرد شوم! راه حل ها را در کتابها ننوشته اند. آنها کجای شعور کائنات و طبیعت پنهانست؟!راه حل رفع دلتنگی ها؟!آیا پاسخی دریافت می کنم؟نمی دانم. خوبست که آدم با خودش روراست باشد. خوبست که آدم بتواند کسی را دوست داشته باشد. اما فرق ها...فراق ها...دلتنگی ها...حال آدمها را بدتر می کند.

ویرایش نشده

/ 0 نظر / 6 بازدید