راس ساعت هشت

من به آغاز زمین نزدیکم...

من صدای نفس باغچه را می شنوم...

به یاد شاعرش

و به حرمت این لحظه عمیق...

در بطن زندگی

روی شانه برگهای گل یخ

و بوسه ی غروب بر گونه هام

و خرناسهای شهر

در رویای آرام رفت و آمد ماشینها

و پیچیدن باد

لابلای موهام...

راس ساعت هشت بعد از ظهر

چشم دوخته به ماه.

/ 0 نظر / 11 بازدید