دغدغه های فلسفی

زندگی راه خودش را می رود.  هرچند  تمام سعیت این باشد که هویت خودت را زیر خرمنی از سوال و جواب، پنهان کنی، زندگی کار خودش را انجام می دهد.

هرچند که نتوانی هر روز را، آنطوری که می خواهی و دستت می رسد، خوب زندگی کرده باشی، هرچند که نخواهی آنگونه که گمانش می رود، بد بوده باشی و  گاهی خودخواهی و بدخلقی کنی، که  به یکباره سنگ غرایز، بر شیطان آگاهی ات می خورد و سر ودستتت را می شکند.

یک روز، آخر معنی تمام این بازیهای دنیا را، معنی همه ی این تا..تی تا..تی رفتنهای بیهوده ات را می فهمی. یک روزی آخر درک می کنی که چرا باید همه چیز؛ همانطوری که هست، برایت دست نخورده باقی بماند و حتی گاهی باید از ترس له کردن مورچه ای کفشهایت را  برداری و در بغل بگیری و روی زمین خدا، با نوک پنجه راه بروی.

نه! آسمان هم که به زمین بیاید، تو نمی توانی خدا را درک کنی.  به همین خاطرست که خدا تو را مدام در موضع خودش قرار می دهد تا بهتر بشناسی اش. چرا که  تو در پستوی ذهنت او را زیر سوال می بری و خدا نه اینکه مجبور باشد نه...ولی خوشش می آید که گاهی با بنده اش بازی بکند و نخهای بازوان و پاهایش را محکم تر بکشد و او را در راهی قرار بدهد که مثلا، بازیگر نقش خدا بشوی برای دنیای مقوایی خودت. عاشق می شوی. عشق از تو می گریزد.  متنفر می شوی و این نفرت، آتشی  در درونت بیدار  کند شبیه جهنم. نگاه کن؛ حالا تو هم جهنمی را خلق کرده ای،شبیه  کار خدا. و آنی را که عاشقش بوده ای و عاشقت نبود را تا ابد در آن می سوزانی باز هم درست شبیه خدا.یا شاید فقط تا زمانی که یاد بگیرد به آغوش تو برگردد او را مقیم آتش می کنی، باز هم شبیه خدا.

 نه از روی احساسات نه! بلکه از آنرو که آتش نفرت، همان آتش عشقست که اجبار به بقا دارد و از بین رفتنی نیست. عشق را نمی توان از بین برد. عشق، اگر عشق باشد، عنصری ابدی و غیر قابل فناست و تنها از حالتی به حالت دیگر تغییر می کند . یعنی تا زمانی که انکار شود تبدیل به نفرت می شود. مثل بهشتی که محکوم به ابدی بودنست. ولی اگر انکار بشود تبدیل می شود به جهنم.

  آنوقت توی دیوانه، نه...بهیچ وجه توی دیوانه نمی فهمی که اینهمه زجری که  در دنیا می کشی فقط برای گرفتن پاسخ سوالهای فلسفی ات بوده از ماهیت خدا و عشق و چند و چون بهشت و جهنمش. نمی توانی دست از پرسشهای مسخره ات برداری...نه نمی توانی. خدا همینجوره تو را دوست دارد که هی همه چیز را بخوانی و باور نکنی و بپرسی و باز باور نکنی و برایت پیش بیاید و تجربه کنی تا باورت شود.

ملحد و کافر نیستی ولی می نشینی قرآن می خوانی و روی تمام آیات عذاب و جهنمش خط قرمز می کشی. آنوقت، نتیجه اش آن می شود که این آیات،  در زندگی ات خودشان را بروز می دهند...آنقدر بروز می دهند تا ایمان بیاوری.

می نشینی و روی آیات تفاوتها و و بدبختی و فلاکت زنها خط می کشی. دوست نداری خدا را آنگونه که هست؛ با عقل و شعور یکتای الهی اش، با قهر ها و محدودیتها و تفاوت گذاشتنهای به خیال خودت نا عادلانه و غیر قابل پذیرش ببینی. آنوقت خدایت دقیقا همانی می شود که تو آنگونه نمی خواستی اش. آنوقت خدای سراسر مهر و محبت و رحمت و عطوفت تو می شود یک خدای جبار و قهار و سیاست گذار و مرد دوست. همه اش به خاطر اینست که تو فقط یک عروسک خیمه شب بازی هستی در دستان خدا. که تو هیچ چیز از حکمت خدا سر درنمی آوری...ولی فکر می کنی که باید سر دربیاوری...خلقم دارد تنگ می شود؛ همینجا بایست. همینجا سکوت کن. دیگر ادامه نده...کات...تمام...ببر صدایت را...می خواهم ازین تئاتر عجیب و بی رحم، ازین دنیای مقوایی بیایم بیرون! نخهای دست و پا و سرم را جمع کن خدا!

 

/ 0 نظر / 9 بازدید