فلسفه نقاشی

کشیدن نقاشی های خودم را می گویم! به صحنه جنگ بیشتر شباهت دارد! همیشه با زبانی بسته میان دو حس گیر می کنم! بیشتر شبیه صحنه یک برزخ است که با پای اراده به درون آن می خزم همیشه از روی سوژه هایی نقاشی میکنم که دوستشان دارم و یا نگرانشان هستم. اما هرگز با ظاهر سوژه هایم کاری ندارم دلم می خواهد روحشان را...درونشان را نقاشی کنم . دلم می خواهد سوژه ام با قلم من،خودش را آن طوری که هست نقاشی کند؛ نه آنطوری که من فکر می کنم. پس قلمم را بی اراده در دست می گیرم تا با اراده او بچرخد. انگار، قلمم را می سپرم به یکی دیگر! خودم نیستم! کمی خودم هستم و بیشتر نیستم. بیشتر دیگریست. دیگری سوژه است. من فقط همانی هستم که بی وقفه فرمان کشیدن می دهد و دیگری آن حسیست که قلمم را با فرمان من به سمت خود می کشد. خودش را با قلم من می کشد. تمام ظریف کاریهای خودش را . من هم شروع می کنم به کشیدن. شاید همه چیز با یک نقطه آغاز شود یا یک خط یا ردی از یک تا شدگی یا هاله ای از یک چروک ظریف. بعد قلمم از درک سوژه  تصمیم می گیرد که چیزی از آن آشکار کند؛ منظور جهان را از بروزناخودآگاه  آن نقطه یا آن خط یا آن چروک، در مورد آن سوژه؛ بعد، تمام اشکال، یکایک خود را در نقاشی ام پیدا می کنند...بعد کل نقاشی تقریبا شبیه یک چیزی می شود.شبیه سوژه ام..

همیشه اول کار ، همه چیز خوب پیش می رود اما آن وسطها، جنگ بین دو اراده پیش می آید و اغلب همیشه یکیست که بر دیگری غلبه پیدا می کند؛ درست مانند افسانه خدایان، اراده ی نیک  پیروزی بر اراده سیاه شکست. اراده ای در درونم هست که با تمام قوا سعی می کند کارهایم را خراب کند...نقاشیهایم را به گند بکشد و مدام در گوشم بخواند ازین طرح، چیزی در نمی آید...این یک نقاشی مزخرف است...تو توانایی کشیدن هیچ چیز را نداری...توانایی گفتن هیچ چیز را...امااراده دیگری هم رو بروی  این غول تخریب گر وجود دارد؛ شبیه نیروی الهه قدرتمند و زیبایی که مدام آرامم می کند و احساس قدرت و زیبایی و وعده پیروزی می دهد؛ اینکه باید تا انتهای مسیر بروم و طرحم را موبه مو با تمام جزءیاتی که برایم آشکار می شود بکشم و خیالم راحت باشد که حقیقت می تواند از کلمات نقاشی برای خودش ارابه ای بسازد و ایمن از غول تخریب گر درونم خودش را به مقصد فکر برساندزیرا حقیقت جهان شمول تراست و نیروی سیاه شکست، در انتها محکوم به دام افتادن در اراده خودش؛ یعنی مرگ ونا کامروایی در نابودی جهان و کامروایی در استحاله خویش...پس در کشاکش ما بین دو نیروی برتر، تقریبا خودم را له شده می یابم...رنج کشیده و نیمه جان،نیمه نگران و نیمه امیدوار، اما  همچنان وفادارانه قلمم را به دست سوژه ام می سپارم تا بی خیال و ایمن از تمام جدالها، خودش را نقاشی کند...حقیقت خود را نقاشی کند؛ هشدارهای درونی اش را! بی هراس از داوری من یا دیگران. آنوقت نتیجه این له شدنها، این درد کشیدنهای مکرر مابین قدرت دو الهه،آن می شود که سوژه ای می تواند حقیقت خود را در آیینه نقاشی ام ببیند...خودش را در آغوش بگیرد ! و بگوید چه جالب! این واقعا خود من هستم! شاید شیرین، شاید تلخ اما متاسفانه حقیقت است!

 

ویرایش نشده

/ 1 نظر / 20 بازدید
سارا

كي ميتونه نقاشي رو و كار يك نقاش رو به اين خوبي تعريف كنه