از رنج

هرچه فکرش را می کنم، می بینم اگر پشت پرده ی وجود همین اشیای کوچک ، اتفاقات خرد و  بزرگ  دنیا و خیلی چیزهای دیگر، معنایی نبود، دیوانه می شدم. گمان کنم هیچ خبری بدتر ازین نباشد که بشنوی یا بفهمی پشت سر تمام این کژ و راستی هایی که با درد و ناچاری تحمل می کنیم، پشت پرده ی این رنجها که بی هیچ گناهی دامان دلمان را می گیرد، زخمهایی که بی هیچ تقصیری بر پیکر روحمان  می نشیند، هیچ چیزی وجود ندارد...

اینطور نیست و نبود که اگر فرض می کردیم خدایی نباشد، این رنجها ازبین بروند و حال روز دلمان بهتر  ازین بشود و در پناه لاقیدی و آزادی که از نبود  خدا و دین نصیبمان می شد، می توانستی تنها در لذت و خوشی، روزگار بگذرانی و دیگر از هیچ و پوچ دنیا غمت هم نباشد! حقیقت اینست که حتی اگر خدایی هم نبودکه به رنجهای تو معنی بدهد و یا رنجهایی نو را برایت بیافریند، دردها...زجرها...به منزله ی اعضای جدانشدنی  از پیکر وجود و هستی همچنان  در روحت حضور دائمی داشتند و از درهای دیگر، چنگ  بر پیکرت چنگ و بازو  می انداختند..آنوقت، اگر حتی همین اندک ذره ایمان تو به حضور خداوند نباشد، چاره ای نداری مگر اینکه در مقام  نیچه ی ناامید، خودت را به دست جنون بسپاری یا همچون ریچارد براتیگان خسته، گلوله ی تفنگ شکاریت را بی هیچ ابهامی در جمجمه ات خالی کنی. که  عزیز دل من.. رنجها وجود دارند و تو حتی قادر نیستی با انکار وجود خدا و شرع، دل از حضور ابدی آنها بشویی و ذره گکی شیرینی  آرامش و مراد را بر لب بچشی.

آری عزیزکم؛ رنجها وجود دارند؛ آنها تقدیر ناگزیر تو هستند؛ حتی اگر خدا نباشد! وجود خدا تنها تحمل رنجها را ساده تر می کند! رنج  مهلک "بودن "را!

 

 که خدا انسان را در رنج آفرید،

و انسان،

خدایش را

در رنج...

 

و آنکه آزارم می کند

روحیست

که چونان شعله ی فانوسی

 کوشد 

از روزن تنگ گوری

سر برکشد...

بادا جهانی را

به رنج سوختن خویش

در بلندای شاخسار یقینش

برافروزد

 

 

راشین گوهرشاهی

 

 

 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید