مزخرف بودن

مزخرف بودن بیماری مزخرفیست. وقتی مزخرف باشی نه امیدی به درمان بیماری مزخرفت هست و نه پایانی برای مزخرف بودنت. به عنوان یک آدم مزخرف، کوچکتر از آنی هستم که روزی بزرگ شوم و بزرگتر از آنکه روزی بمیرم.

مزخرف بودن، تنها صفت غالبیست که بر تمام سکنات شخصیت آدم سایه می اندازد و  آدم هرجایی که می رود مانند حلزونی خط خیس نفرت انگیزی از خود باقی می گذارد. مرزهای بین خوب و بد، گونه های مختلف جانداران، آدمها گیاهان و حیوانات، کشورها و سرزمین ها و دریاها، ملیتها و فرهنگها، با همین خط خیس نفرت انگیز حلزونی تو کشیده و ساخته و پرداخته می شوند و عشقها و نفرتها، به خاطر همین حضور ساده توست که شکل می گیرند. در نهایت همه ساده از کنارت می گذرند؛ حتی خدا؛ و فقط خودت به این درک عمیق از هستی می رسی که چه انسان مزخرفی هستی.

مزخرف بودن، درد عمیق مزخرفیست؛ آنقدر که برای درمانش می نشینی و هزار کتاب طب و روانشناسی و فلسفه می خوانی و پیش پزشکان بی شماری می روی و فقط به یک نتیجه ی منظقی مزخرف می رسی که انسان مزخرفی هستی.

 دلم می خواهد درد مزخرف بودنم را با یک آدم مزخرف دیگر تقسیم کنم. گمانم وقتی دردهای مزخرفت را با انسانهای مزخرف دیگر تقسیم می کنی، حالت بهتر می شود. نمی دانم! شاید حال من هم فقط همان روزی بهتر می شود که بتوانم در جمع آدمهای مزخرف دیگر باشم و خیالم راحت بشود ازینکه تنها آدم مزخرف دنیا، خودم نیستم!

نمی دانم! شاید باید یک پلاکارد بزرگ بچسبانم بر روی پیشانی کوچکم و رویش بنویسم؛ نیاز به یک انسان مزخرف دیگر! یا گروه انسانهای مزخرف دیگر! ورود آدمهای عادی به این ذهن و روح آشفته ممنوع!

 

متن و نقاشی:

راشین گوهرشاهی

 

/ 0 نظر / 39 بازدید