پیدایی

 

تمام جاده هایی که می روم بن بستند؛

فقط به آغوش تو می رسند؛

امن ترین قلعه دنیا!

 

راشین گوهرشاهی

 

نمی دانم گفته ام  یا نگفته ام این را که بالاخره؛کتاب زمان لرزه ام پیدا شد!

از کنار دستم، پای عسلی کوچک چوبی کنار تخت ، افتاده بود یک جایی که حتی نمی توانی فکرش را هم بکنی! توی آب چکان پشت گلدان سفید درخت بنیامین بلند قد کنار اتاق! درخت بنیامین صد و هفتاد و پنج سانتی متری  که زمانی دومتری بود؛ اما وقتی سه یا چهار  تابستان گذشته، دلم کشیده بود که ایوان کوچک پر دار و درختی برای خودم درست بکنم و تقریبا تمام گلهای توی آپارتمان هشتاد و پنج متری را کشانده بودم توی ایوان یک در دو و نیم متری، نتیجه اش آن شد که درخت بنیامینم به خاطر این تغییر جا قهر بکند و دچار خزان بشود و تمام برگهایش بریزد و شاخه هایش خشک .آنوقت، من پشیمان از آنچه که کرده ام، مانند گناهکاری که ندانسته  دچار قتل یکی از خویشاوندانش شده باشد، ایستادم روبرویش و به عنوان غنیمتی برای جبران کار نسنجیده و قتل غیر عمدم، با نگاهی سراسر عمیق و ملتمس، قسمتی از روح خودم و مقداری از سالیان زندگی ام را بخشیدم به این درخت. آنوقت نتیجه اش این شد که از آن روز، در برابر چشمان از تعجب واماند ه ام، درخت از همانجا شروع بکند به سر سبز شدن مجدد، و به برگ و بار بنشیند، و من هم دوباره با درخت دوباره جان گرفته آشتی بکنم و سر شاخه های خشک بالادستش را بزنم و  دوباره برش دارم بیاورمش به کنج اتاق خواب محقرم و زیر دوتار آویزان شده از گوشه ی دیوار، پای دیوار نیمه پوسیده، بنشانمش.

چه مهارت  جالبی بود  اینکه بتوانی قسمتی از عمر و  روح خودت را به موجود در حال مرگ دیگری ببخشی تا او دوباره بتواند زندگی اش را از سر بگیرد و ادامه دهد!

اگر می توانستم، تمام سالها و ماهها و روزها و لحظه های زندگی ام را می بخشیدم به همین درختها. من نباشم اما ده درخت بتواند جای من زندگی بکند! که مطمئنن از حضور همین ده درخت، چیزی پر منفعت تر از زباله و پسماندهای بشری- که تنها محصول و هنر تولیدی توسط انسان برای طبیعت است- نصیب زمین می شود!

قبل تر ها،  این بلا را، بلای زندگی را، سر یک ماهی در حال مرگ هم، آوردم! اینکه تنگ ماهی سیاه کوچکی را که در حال جان کندن بود، گرفته بودم میان دو دست لرزان خودم، و با نگاه خیره ام سعی می کردم قسمتی از روح و سهم طول عمرم را به این ماهی سیاه کوچک بدهم! آنوقت، ماهی ام آرام ارام  در تنگ خودش جان گرفت. اما علی رغم جان گرفتن و جست و خیز کردنش، زخم عمیق پهلویش هیچ خوب نشد. بلکه به مرور عمیق تر شد و در نهایت، کم کم  در برابر چشمم تمام اجزای بدنش از هم پاشیده شد. با این وجود؛ طبق خواست قبلی من، ماهی ام  هنوز زنده بود!  ماهی آنقدر زنده ماند که  شاهد متلاشی شدن قطعات شکمش در برابر چشمانم  باشم. به یک رو در آب افتاده بود و مدام دهنک دهنک می زد...و آنقدر این صحنه فجیع بود که دیگر نتوانستم تحمل کنم! از ماهی بیچاره فقط یک سر سالم مانده بود که همچنان زنده و خیره به چشمهای من نگاه می کرد و دهنک می زد. هیچ امکانی برای بهبودی اش نبود..الا اینکه تنگ ماهی ام را در چاه مستراح خالی کنم، تا دیگر شاهد این صحنه ی دردآور نباشم!

حالا که فکرش را می کنم، می بینم آن سالها، با آن دل نازک و عاشق پیشه ام، چه کارها که از سر رحم نمی کردم! چه کارها که نمی توانستم انجام دهم!

حالا دیگر آن روزها گذشته اند و من هم تقریبا تمام  آن قدرتهای مادرانه را ؛ که تاثیر بی انکار خود را از "عشق"ی درونی وام می گرفت؛ از دست داده ام ...و دقیقا همین چند روز پیش، امتحان آخرم را  هم با سرشکستگی برای بازپروری یک گلدان گل سرخ پژمرده، باز پس دادم!

بوته ی گل سرخ، هیچ به حال خودش و من رحم نکرد و در برابر چشمانم چروکید و خشک شد و مرد. ریشه هایش آنچنان یقه ی خاک را چنگ می زدند که انگار هزارها سالست که  برایش خط و نشان می کشند. غمگین شدم ازینکه دیدم دیگر آن دختر عجیب و توانای  گذشته نیستم! انگار دیگر هیچ کار مهمی از دستانم بر نمی آید! نه دیگر هیچ کاری از دستم بر نمی آید! و هیچ گیاهی دیگر با دستهای من نمی روید!

در نهایت گستاخی گلهای تازه ای که می کارم، در برابر چشمانم بی آنکه برویند، می پوسند و خشک می شوند؛ حتی اگر من تمام طول عمر خودم را، حتی اگر قسمت اعظمی از روح و نشاطم را با دل و جان به آنها بخشیده باشم!

نه گمان نکنم اینها معجزه باشد! گمان می کنم که وقتی زنی باردار می شود، دختری مادر می شود و موجودی در درونش شکل می گیرد و از طریق او به جهان هستی پیوند می خورد، همزمان چیزی در درون او تغییر می کند که به او قدرت و هستیای زایندگی و طراوت می بخشد. او اگر بتواند درون بالنده اش را  پس از این رخداد مقدس،  از رنگ و ریا و نفرت و حسد و دروغ و سایر خباثتهایی که وجود هر آدم را دیر یا زود  به خود می آلاید، دور نگه بدارد، می تواند همچنان که کودک خودش را، تمام جهان پیرامونش را سرشار از حس زندگی و طراوت کند. می تواند خلق کند، بپیراید، و هستی بزاید...چه از طریق وجود سرشار خودش و چه از طریق نوع نگاه و خواسته و اراده اش در محیط پیرامون.

من نیز مادر دو فرزند بودم و سرشار از قدرت زایندگی و هستی بخشی... و تا زمانی که کودکانم کوچک بودند؛ وجودم مملو از مهر و قدرت بی رقابت مادرانه، برای تسخیر آفرینش.

اما حالا، گمان کنم که چیزی در وجودم تغییر کرده است! اتفاقی افتاده که من آن خلوص گذشته و آن روح و اراده مادرانه  را، که کمترین حد توانایی اش، زاییدن زندگی و بخشیدن طراوت به ذرات طبیعت و  اجزای گیاه بود، مدتیست که  از دست داده ام!

نمی دانم...غمگینم...و دستم را می گذارم زیر چانه ام. 

کبوتر، روی شانه ی پنجره می نشیند؛ می توانم تصور کنم که برای دلداری من آمده است...و مگس، کنار دستم، سرگرم سرخاراندنست؛ می توانم خیال کنم که چون من در ابهام کسالت بار  فلسفه ی زیستن و انکار خویشتن، فرو رفته است. هر دوی اینها هیچ ربطی به من ندارند. می پرند و به راه خود می روند و من می مانم با چشمان از تعجب وا مانده ام؛ خیره به آیینه. با درک این فلسفه که اگر حس و عاطفه ای مادرانه در کار نباشد،  هیچ چیز این زندگی دیگر، به ما ربطی ندارد و هیچ فلسفه ای نمی تواند وجود بی وجود انسان را در برابر خیل موجودات دور و برش اعم از پرنده و چرنده گرفته تا گیاه و حشرات، تفسیر کند.

چه اینکه گمانم، تنها مادران حقیقی اند؛ یا آنانی که بهره ای از حس تقدس و عشقی مادرانه در وجود خویش برده اند؛ که با شعور بی کران و زاینده ی این هستی،  همدست و هم داستانند و غیر از آن، ما؛ دیگرانی که هیچ بویی از حس پاک و خالص و بی ادعا و زاینده ی مادرانگی نبرده ایم، حتی در برابر چشمان فیلسوف یک مگس، از آلوده ترین ذرات  حیات و طبیعت، کمتریم؛  اگرچه  از زیباترین، بی نقص ترین، ثروتمندترین یا مشهور ترین آدم های جهان باشیم!

حس مادری ام در جایی گم شده است  گمانم این روزها؛ در برابر شعور  بی حد طبیعت؛ چیزی کم آورده ام؛ حسی از زنانگی ام را! "عشق" بی شائبه را.

 ***

 به هرحال،  کتاب زمان لرزه ام را، در آب چکان همین گلدان بنیامین صد و هفتاد و پنج سانتی متری کنار دستم پیدا کرده ام؛ در حالیکه لیچ آب است. و بر تمام صفحات کج و کوله اش ، با خط قهوه ای رنگی از رسوب  گندآب پای گلدان، نقاشی شده است!

 

ویرایش نشده

 

/ 0 نظر / 11 بازدید