دیناپولا

دوستانی که به دلایلی سالها از آنها دور مانده بودم، یک به یک پیدایم می کنند و باز می گردند...دوستان نازنینی پس از هشت سال..هجده سال..بیست سال..با وجود نازنین آنها دوباره دارم باز می گردم به آغاز خودم.. دوباره دارم باز می گردم به دوره نوجوانی ام و این رشد حلقوی به.سمت درون از بیرون و به سمت بیرون از درون، دارد برایم میسر می شود. کشف کرده ام این را که، تمام زندگی ام از دوران کودکی و سه سالگی تا سی چهل سالگی، همه اش تکراری در حلقه ای ابدی بوده و در همان دوران سه سالگی ام، تمام نشانه های حقایق آینده را، از دستان سخاوتمند و ساده و بی رمز و راز طبیعت، دریافت کرده ام. در عرض این سی و هشت سال زندگی ام، طبیعت چیزی بیش از آنچه که در سه سالگی عطایم کرده، برای عرضه نداشته است و تنها این من بوده ام که در دورانهای دورانی تجربیات مشابه اینهمه سال، تصمیم گرفته ام که هر لحظه را کمی ببشتر از آنچه که قبل ترها بوده تجربه کرده باشم. هنوز هم شاهد آن هستم که در سی و. هشت سالگی، گاهی مانند همان کودک سه ساله برخورد میکنم و به یاد می آورم که در سه سالگی، گاهی شبیه یک زن سی و چند ساله برخورد کرده ام. پس یک کودک سه ساله اگر بتواند در لحظه لحظه زندگی اش خودش را جستجو کند، می تواند آینده محتوم تقدیرش را دریابد و پیش گویی کند؛ براساس همان نشانی های تجدید پذیر و تکراری، که خود را در حلقه های گشوده و متوالی لحظه ها و ساعتها و ماهها و سالها، تکرار می کنند...احساس میکنم آنچه که دنیایم برای بیان خود به روح بیکران انسانی ام عرضه داشته، تنها تکرار مکرر یک رویداد سه ساله است...تکرار لحظه های بیکرانی که شاید علی رغم تکرارهای مکررشان، هنوز فهم و درک کامل زندگی کردنشان را نداشته ام، و از آنروست اگر برای چند دهمین بار؛ تکرار می شوند.

گمان می کنم که ما همه بازیگران آماتوری تنها در عرصه ی رویداد مرگ هستیم! و تنها وظیفه مان؛ خوب بازی کردن برای اراءه بهترین نقش، در میان. صحنه ایست که به قبر می رویم!

 

 

ویرایش نشده.

/ 0 نظر / 2 بازدید