روز هشتم

تنها فرق من و تو اینست که ما با هم متفاوتیم!

این اولین جمله ای بود که با دیدن و تفکر بر  فیلم  معناگرای روز هشتم، ساخته ژاک وون دورمل، به ذهنم آمد! مطمئنا اگر شاعر یا نویسنده و یا فیلسوف مشهوری بودم، بعدها این جمله هم در کنار خیلی از جمله های دیگرم همه جا دهان به دهان می چرخید! اما به سه  دلیل: یکی مشهور نبودنم، و دیگری ایرانی بودنم، و آن دیگری اینکه در میان جمع  ایرانیان بودنم، می دانم که این جمله و صدها جمله ی دیگرم، نه تنها یک بار هم به نام خودم از زبان یا قلم فردی دیگر تراوش نخواهد کرد، بلکه شاید میلیونها بار از زبان یا قلم  میلیونها هم وطن دیگر آنهم فقط به عنوان تکه کلامی از ذهن نابغه خودشان و یا کلام فیلسوفانه ای از یک هنرمند یا فیلسوف خیالی، مثلا جین سان  لویی هفتم، شنیده خواهد شد! این هم از آن غرورهای بیجا و تظاهر آلودیست که شبیه ظاهر سازیهای هری این فیلم، برای پوشاندن ضعف های شخصیتیمان، اغلب ما به آن دچار هستیم!

به هرحال، فیلم روز هشتم، فیلمی برای بیان تفاوتهاست. فرق در نوع دیدگاه و نگاه آدمها در بین دو نوع متفاوت از انسانها که نماینده یک قشر آن، یک سخنران حرفه ایست و دیگری، انسانی متمایز با  سندروم دان. اما هیچ کدام ازین دو نفر، صرفا  معرف مشخصات رفتاری  قشر خاص خود نیستند بلکه سنبلی هستند از عموم افرادی که در نوع تفکر و ساختار زندگی،  می توانند شبیه آنها باشند یا هستند.

به روایت این فیلم، هیچکدام از آن دو، ظرفیت زندگی در دنیای ذهنی آن فرد دیگر را ندارد و این یکی با ورود به دنیای بی احساس و  قرادادی آن یکی، دچار دردهای احساسی پی در پی و در نهایت دچار سقوط و مرگ می شود و آن یکی، با ورود و اقامت در دنیای لطیف ذهنی این یکی دیگر، دچار از هم گسیختگی ذهنی و جنون.

 هرچند با ورود به حیطه ی روانی هر کدام از قهرمانهای اصلی داستان، فرد علاوه بر تجربه  حوزه ناملایماتی که به چالش کشیده می شود، لذتهایی را هم تجربه می کند ولی گمان می رود که آنچه در  این میان قربانی تردید می شود،" هویت" است. انسانی که سرشتی طبیعی دارد، با ورود به حیطه ی قراردادی اجتماع، دچار حس دردناک تنهایی و عدم پذیرش  می شود...تنها به خاطر آنچه که از دیدگاه جامعه مدرن اختلال روانی به نظر می آید، اما در جایگاه خودش نه تنها نوعی اختلال نیست بلکه  فقط نوعی تفاوت در رنگ ذهن و روان آدمها و تفاوت در دیدگاههاست که در اثر تفاوتهای ژنتیکی بروز کرده و در این فیلم با تاکید بر تفاوت در شکل چشمها بیان شده است آنهم در صحنه ای که جورج برای شبیه دیگران به نظر رسیدن، عینک دودی می زند ولی به محض درآوردن عینک، از طرف زنی که قبلا او را با لبخند خواهنده ای پذیرفته، پس زده می شود.

اما حقیقت اینست که همانقدر که انسانهای با سرشت طبیعی یا طبیعت گرا، از دیدگاه  افراد قراردادی و به اصطلاح مدرن، عقب افتاده و ترسناک به نظر می آیند، افراد قراردادی هم از نظر انسانهای طبیعت گرا، انسانهایی مایوس کننده، سرد ، خشک و ناتوان به نظر می رسند.  ولیکن حقیقت دیگری هم وجود دارد؛ هرچند تلخ...هرچند گزنده و  ناامید کننده...اما این واقعیت است که علی رغم این که فیلم در کشورهایی مدرن و صنعتی ساخته شده اما  در کل جهان امروزی بالاخص در کشورهای جهان سوم،   انسانهای طبیعت گرا، یا افرادی که توانایی تطبیق شعور معنوی و الهی با طبیعت و فلسفه ی خلقت را داشته باشند،  در اقلیتند در حالیکه  انسانهای قراردادی و مادی که هرچند الزاما دارای تفکر و ذهنیتی مدرن نیستند؛ اما با پوشاندن ضعفهای شخصیتی و ناتوانی خود در  تحلیل و دستیابی به معنای عمیق زندگی و ارزشهای واقعی آن  با ظاهری ریاکارانه؛ مدرن و قراردادی جلوه می کنند، رو به تزاید. 

 

راشین گوهرشاهی

/ 0 نظر / 12 بازدید