دنیای مخملی

خیلی دلم میخواهد که در زندگی ام همه چیز خوب و بی نقص باشد.  همه چیز درست و درمان باشد. دلم را بدهم به همین چیز های کوچک،  بخواهم که خوشبخت باشم؛ درست،اندازه یک زن سی و هفت ساله.  با دوتا بچه ی کوچک و دوست داشتنی و یک خانه ای که هر چهارتاییمان اگر کمی جمع تر بنشینیم، در مساحت بی خیالی اش جا میشویم...راستش را  بخواهی ، اگر خدا تصمیم بگیرد زمینش را بلرزاند، آ نوقت دیگر ما چهار نفر در هیچ کجای جهانش جا نمی شویم. حتی اگر خودمان را تا بکنیم. حتی اگر خودمان را چهارتا بکنیم. حتی اگر خودمان را گلوله بکنیم و در پاکت آ دامس بپیچانیم؛ بازهم مطمءنم که  در هیچ کجای تقویم جهان جانمی شویم. حالا فرض کن شاید خدابخواهد زمینش رابلرزاند...یا که الاکلنگ بسازد از آپارتمانهای کوتاه و بلند تهران...من باز مثل دفعه‌ی قبلی بچه هایم را بغل بزنم و بایستم در چهارچوب در اتاق. تکه های چهار آ ینه ی بزرگ اتاق خواب، مثل اره ریز ریزمان کنند و آ نوقت قالیچه ترکمنی زیر پا که فقط سی هزارتومان خریده بودمش از یک پیرمرد ترکمن صاحبدل، رنگ بشود با خون ما سه نفر...آ نوقت چقدر به حال این روزهایم غبطه خواهم خورد...آ نوقت چقدر آ رزوخواهم کرد که آ نچه که میبینم و لمس میکنم چیزی جز یک کابوس شبانه نباشد... می‌بینی؟ پس دیوانه ام اگر حالا که چهار ستون بدنم سالم است...که زلزله نشده است، که بچه هایم صحیح  و سالم دورو برم می پلکند، و یک  سقف ؛ یک سقف.محکم.بالای سرم دارم و بچه هایم در امنیت شبهای زمستان، به آ غوشم پر می کشند، اندازه یک زن سی و هفت ساله،  که روزهایش را به کار میگذراند و شبهایش را به دوتار، 

 خوب و خوش نباشم!

 

/ 0 نظر / 9 بازدید