روز مرگ پدرم

سحر روز جمعه هشتم تیر ماه 97 پدرم جسمش را گذاشت روی تخت بیمارستان و خودش ایستاد و نگاهی به جسم زرد و نحیفش انداخت و سپس از در بیرون رفت. پشت در، خواهرانم از شدت اندوه و ترس پرپر می زدند. پرستاران اما بی احساس خستگی به وارد کردن شوک الکتریکی ادامه می دادند. دستهای پدر پس از دقایقی کمی لرزید و سپس آرام گرفت.

امروز بیست و سوم تیر ماهست و دقیقا پانزده روز از آن اتفاق می گذرد. به محل کارم باز گشته ام اما ذهنم یخ زده و منجمد است. خشمی ناگزیر تمام وجودم را در برگرفته است. انگار در فضایی سرد و منجمد و مقوایی تنها شاهد یک تهدید تلخ و پنهان و فراگیرهستم؛ مرگ را می گویم. چیزی که مثل سایه تو را تعقیب می کند اما به آن نمی اندیشی. چیزی که تو را از تمام تلاشها و دلبستگی ها جدا می کند اما تو آن را نمی خواهی. وحشتی ناشناخته و نزدیک که یکایک وابستگی هایت را قطع می کند و تو را به عرصه تنهایی می کشاند. اتفاقی که تو را به پایان زندگی نزدیک می کند.

زندگی بعد از تو برایم معنای دیگری یافته بابا!

زندگی بعد از تو یعنی راههایی که امروز به بطالتشان می اندیشم و در ادامه دادنشان تردید دارم . زندگی بعد از تو یعنی پوچی دویدن برای داشتن بیشتر و بطالت کوشیدن برای اعتبار افزون تر. زندگی بعد از تو یعنی خشم از پوچی کشمکش ها و قراردادها. یعنی بریدن از دامنه ارتباطهای منفعت طلبانه. یعنی بازگشت به آغوش بی ریا و صریح و بی اعتنای طبیعت؛ که هر آنچه را به مهر میبخشد به خشم می ستاند... و پذیرش دایره ی فناناپذیر زندگی برای مرگ، و مرگ برای زندگی.

/ 0 نظر / 13 بازدید