مرد بی چهره

یادمه، اولین باری که عاشق سین شدم، فقط یازده سالم بود. این سن یازده سالگی، سن غریبی بود! سالی شرم آور و حسرت بار...جورابهای ساق بلند مادرم را یواشکی برمی داشتم تا برجستگی های ناخواسته ی بدنم را در آن موعد زود رس، با بستن محکم آنها بر تخت سینه ام پنهان کنم. با اینهمه ساعتهای طولانی زنگ ورزش رامی نشستم بر روی پله های بلند سالن ورزشی، و با حسرت به دختران حتی بزرگتر از سن و سال خودم نگاه می کردم که هنوز با اندامی کودکانه، به هر طرف به دنبال توپ هندبال و بسکتبال، جست و خیز می کردند...همان وقتها بود که عاشق سین شدم. او مرد بی چهره و بی سن و سالی بود که در رویاهای نوبالغی ام در نقش دلداده ام ظاهر می شد. شبیه هیچ مرد واقعی دیگری نبود. چهارشانه و بلندقد بود و در لباسهای سراپا روشنرنگ و خاکستری اش، می توانست من یازده ساله را پدرانه در آغوش بگیرد و در آغوشش راه ببرد و دور خودش بچرخاند... اسمش را سین گذاشته بودم و در خلوتهای دخترانه ام، مدام نقشش را می کشیدم. و برای برابری با او، همیشه خودم را بر خلاف واقعیت آن روزم، در نقاشیهایم زنی درشت اندام فرض می کردم ،و به دلخوشی نصیحت مادرم که اگر بسکتبال بازی کنم، قد و قواره ام بلند می شود و اندامی ورزشکاری و استخوان دار و خوش تراش خواهم داشت، با ممارست و علاقه، توپهای بسکتبال را در تور می انداختم .  

 

سین خیالی، با آن اندام چهارشانه و قدبلندی که زن فالگیر دوران دانشجویی، در بشقاب فالم دیده بود، دوباره زنده شد. می گفت همسر تو، مردی چهارشانه و بلندقد و خوش اندام ایست که ستون خانه اش از طلاست! من معنی عبارت دوم زن فالگیر را خوب  نفهمیدم. اما از آنرو که همین زن، تاریخ مرگ مادرم را، پنج سال بعد از آن تاریخ رقم زده بود، تصمیم گرفته بودم به خودم و او ثابت بکنم که دروغ می گوید! پس دوسه سال بعد، با مردی ازدواج کردم که نه درشت هیکل بود و نه خیلی بلند قد. با سین  ذهنی ام و دلداده دوران بچگی ام فرق داشت تا فال بخت و طول عمر مادرم هم فرق بکند، و از آن پس، همه چیز بر خلاف همان چیزی بشود که زن فالگیر گفته بود.

سالهابعد، سین، دوباره در ذهنم زاده شد. اینبار سین، تغییر جنسیت داد. دختر زیبایی شد با موهایی بلند بافته و دامن پرچین که در گوشه خیالاتم می نشست و برایم شعرهای قشنگ می سرود. هرجا که می رفتم، در کنارم بود. زندگی ام را با خیال خودش گره می زد . همیشه تصور می کردم که حتما صاحب دختری خواهم شد و آن دختر را در قالب خیال و رویای سین، برای خودم آفریده بودم. اما صاحب دوپسر شدم و دانستم که دیگر باید برای همیشه از رویای. سین، و داشتن دختری شبیه او چشم بپوشم...آنوقت دوباره سین خیالی ام، به گونه ی دیگری برگشت. سین خیالی عجیبی که در طول زمان دانسته بودم که  مختصاتش با مختصات مردان واقعی دیگر،  جور در نمی آید. سین خیالیی که دختری خیالی داشت؛ملودی را می گویم. در دنیایی پشت دیوار دنیای باژگونه واقعیتها، دلداده خیالی من و دختر خیالی کودکی ام ، باقی مانده بودند. آنها در بهشتی پشت دیوارهای خانه های این دنیا زندگی می کردند. سعی کرده بودم رویای زیبایشان رابرای خودم حفظ کنم... اما سین، انگارخیال وفاداری نبود.  شاید از دنیای من می گریخت تا در آغوش زندگی واقعی آرامی بگیرد. در آغوش یکی که  "را" نبود. و عاقبت، سین من، با طناب دار او، با طناب داری که شاید ریشه گنگی هم در واقعیت داشت، خودش راحلق آویز کرد. راستش نمی دانم! من دلم می خواهد چنین فرض کنم که او خودش را حلق آویز کرده است. با رشته ی موهای زنی که "را" نبود. تا داستان سین، برای خودش پایان معقولی داشته باشد!  حالا گاهی او را در آب دریا غرق می کنم ، گاهی با گلوله تفنگی خلاص می کنم، گاهی با حلقه ی مویی دارش می زنم گاهی هم...چه می دانم... در اضطرابهای کشنده ام مثله اش می کنم. بالاخره داستان سین کودکی ام باید پایانی  بسزاداشته باشد تا من هم بتوانم وجودنداشتنش را برای دلم توجیهی کرده باشم...اما  هرباری که او را به طریقی کشتم و می کشم، او به گونه ای دیگر، زاده شد.

***

 این داستان را گفتم که بگویم هنوز هم فکر میکنم زن ذهنی هرفردی، مرد ذهنی هر فردی ،و کودک ذهنی هر فردی، قسمتهایی فناناپذیر از وجود همان فرد هستند که بی اتکا به زندگانی واقعی اش، حتما جایی و زمانی بر روی این کره خاکی زندگی کرده اند...و همانهایندکه بی هیچ شباهتی به زندگی واقعی اش، همانطوری که هر از گاهی از فالنامه پیرزنان خیابانی سر در می آورند، قسمتهای گنگ و ناخوانده سرنوشت او را رقم می زنند...ازینرو، سین،مرد ذهنی من، خالق و پدر دختر ذهنی من، و خود مذکر روح من است که هر روز خودش رابه شیوه تازه ای در داستانهایم می زاید و تکمیل می کند؛ بی آنکه مرابشناسد.

مردی که چهره ای ندارد جز یک لبخند عمیق و پیوسته در صورتش و یک تپش قلب ممتد از دلدلدگی شاعرانه اش به "را" و آوازی زیبا و سحر انگیز از نجواهای عاشقانه همیشگی اش با "را".

سین، ترکیب عاشقانه ای از تمام چیزهاییست که هرگز نداشته ام، و ندارم و برای داشتنش دیگر؛ فرصت گذشته است.

ویرایش نشده

/ 1 نظر / 6 بازدید