چهره ام

نوشته بود:

دوست عزیزم! اگر از من متنفر باشی به تو حق می دهم اما اگر بخواهی با آنگونه هوسها عاشقم بشوی به حماقتت می خندم! چرا که تو  فقط مرا در نقاب دیده ای و این عین حماقتست که مثلا فردی را با نقابی ببینی و عاشقش بشوی و ازین نترسی که وقتی او نقابش را از جلوی چهره اش برداشت چه؟ یا شاید بخواهی او همیشه در نقاب خودش بماند آنوقت، آیا کنجکاوی تو برای حقیقتی که پشت این نقاب. شکننده است، آزارت نمی دهد؟!
تو نیک می دانی که حقیقت چهره من ترکیب بسیار زشتی از استخوان و ماهیچه ست که روی آن با کمی چربی و نقاب بسیار نازکی از یک پوسته چند میلیمتری پوشانده شده. مطمءنم اگر فقط یک بار چهره ی حقیقی ام را از زیر این نقاب نازک به ظاهر زیبا ببینی، سراپای وجودت غرق حس تعفن می شود...آیا نمی خواهی لااقل برای یکبار چهره حقیقی ام را از پشت این نقاب زیبا ببینی؟! نقاب نازک تقریبا چهل ساله ای که ساللهای آخر طراوتش را می گذراند و احتمالا فقط تا بیست سی سال دیگر می تواند حقیقت درون خود را از نگاه های غریبه مصون نگه دارد..بعد می رود به این سمت که حقایق را برملا کند....حقیقت وجودی من اینست که ترکیب ساده ای از گوشت و دنبه و استخوان باشم با روده های خاکستری. روده های همه ی ما آدمها همینست. توده ی پبچ واپیچ خورده خاکستری که هر آدمی با خودش،حمل می کند. مطمءنم اگر روزی تو مرا باروده های خاکستری ام ببینی حتما از من متنفر می شوی. پس بی خیال همه چیز...بگذار این توده ی متحرک گوشت و چربی و استخوان همچنان که همیشه در پیراهن خودش باشد با وزن هفتاد و هشت کیلویی اش در یک قد متوسط صد و شصت و پنج سانتی. کسی که جز یک مشت استخوان و گوشت و چربی و معده و روده و دست و پا چیزی برای خودش ندارد. آرام بگیر! به راه خودت برو! بی خیال باش...نگذار فریب هوسها چشمهای تو را به روی حقایق ببندد! وگرنه من میتوانم به حکم زن بودنم، هر خباثتی را در پوششی از زرورق بپیچانم ودر برابر چشمانت برقصانمش! و لااقل ساعتی چنان باتو رفتار کنم که گمان کنی پاک ترین نگاه جهان را دارم و معصومانه ترین لبخند جهان را می زنم! ام. آنوقت تو بار سنگین درد غریزه را می کشی و من مانند شیطانی کوچک دم می رقصانم که توانسته ام دل بنی بشری دیگر را از راه صادقانه عشق، به چاه حقارت و ذلت هوس بکشانم! تو تمام وجودت غرق لذتی دردناک شود از درک مجازی که هیچ ریشه ای در حقیقت ندارد. مانند کور مادرزادی که ندانسته تل نجاستی را در آغوش کشد!و پا به منجلاب،کثافت نهد درحالیکه خیال می کند در چشمه ی کوثر است...آنچه واقعیت دارد بسیار تلخ ترست از خیال این سودا و فریب محضست برای فریفتن تو.
نه من متفاوت نیستم. این فریب هوس است برای به دام انداختن اندیشه ها. حقیقت امر اینست که چهره حقیقی ما آدمها هیچ فرق چندانی با یکدیگر ندارد...فقط نقاب زرورقی ساده...چنین مرزهای فریب آلوده ای را برای ما رقم زده است.آیا وحشت نمی کنی که افریطه های بسیار...هر یک با نقابی زیبا دوره ات کرده باشند تا ازتو، قلب و روح و عشق و خواستنت را بدزدند؟! مانند راهزنان بسیاری که راه را بر جوینده ی گنج عشق ببندند...هر یک صندوقچه ای در دست داریم و به تو عرضه می کنیم و می گویبم؛ به سوی من آی! لله که گنج عشق همینست...تا با عشوه های کذبمان راه جستجوی عشق برتو ببندیم...بگذریم! حوصله بیش ازین بیهوده گویی ام نیست.بالاخره روزی فرا می رسد که تو هم مانند دیگران بگویی؛ از خودم به خاطر بیهوده دوست داشتنت، خجالت می کشم! یا عشق چشمهای،مرا کور کرده بود! نمی دیدم..اصلن بیا! این چند متر پوست ساده را هم بردار و ببر تا ازین تجربه های پوچ همیشه راحت بشوم! فقط همین پوست را! آن را بر تن هر زنی خواستی بپوشان! دل به همو ببند!  

نوشتم:
_دارند دوباره بازی ات می دهند نازنین! .دل به دروغهای متعفنی که دوباره می گویند نبند. مراقب باش عزیزکم؛ دیگر گولشان را نخور! آنها فقط اسارت قلب پاک تو را می خواهند در دستهای چرکینشان تا با رویای رایگان پاک تو هرشب در آغوش هرزه ای به خواب روند..زیرا تنانگیت برایشان لذت کوتاهیست و خیال هم آغوشیت برایشان، لذتی ابدی. رویاهایت را به حقارت احساسشان نفروش.

 

ویرایش نشده. 

/ 1 نظر / 2 بازدید
(الف_هيچ)

عرض احترام مطلب قابل تاملي بود بانو جان