گنجشک عزیز! من هم یک آدمم!

گاهی اوقات از دیدن بعضی از واقعیتهای دوروبرم که نباید واقعیت باشند؛ ولی هستند، حیرت می کنم. این چیزها باعث می شود آدم مرزخیال و واقعیت را گم کند و نتواند هیچ چیز این زندگی را جدی بگیرد. مثلا زمانی که می بینم وارد حیاط می شوم و یا در ایوان نشسته ام آنوقت یک یاچند گنجشک، بی خیال بودن من، بی هیچ ترسی دراطرافم پرسه می زنند، آوازشان را می خوانند و حتی بی هیچ واهمه یا شرمی، جفت گیری هم می کنند! اینطور وقتها آدم با خودش فکر می کند حتی گنجشکها هم آدم حسابش نمی کنند...آنوقت اوقاتم تلخ می شود و رویم را برمی گردانم و می روم می گذارم این بی حیاها از سروکول هم بالا بروند!  با خودم  فکر میکنم دیگر این گنجشکها، این پرنده ها، این پروانه ها، شورش را در آورده اند! گاهی دلم می خواهد یک حرکت مهیب به دستهایم بدهم یا قدمم را کمی محکم تر بگذارم و بگویم؛ هی گنجشک عزیز! من هم یک آدمم! آنوقت شاید کمی مثل آن قبل ترها ازم حساب ببرند و تا  نزدیکشان میشوم، زود فرار کنند؛ اوه که چقدر دلم برای این صحنه تنگ شده!

شاید این تنها مشکل من باشد نمی دانم! شاید هم، از بس که این روزها همه چیز آدمها همه کسیست،  این هم یک درد همه گیر باشد و یکی هم راه حلش را بداند؛ باز هم نمی دانم! یعنی حتی،دیگر به معنی واقعی از پس یک گنجشک هم بر نمی آیم!

 

 

ویرایش نشده

/ 0 نظر / 13 بازدید