فلسفه ی بودن

گریز از رنج:

گریز از رنج و یا رویارویی با رنج؟! کدام را انتخاب بکنم؟!نشسته ام و هر آنگونه که باید، زندگی ام را می کنم. شاید بهتر باشد که بگویم آنگونه که می توانم نه آنگونه ای که باید! یک زندگی که شاید ارزش زیستن ندارد اما ادامه اش می دهم چون تلاش برای پایانش، به طور قطع، عواقب ناگواری دارد. هیچ وعده ای به کسی داده نشده که اگر  تمام شدن  زندگی اش را به اختیار، فرابخواند، اگر قدمی برای اتمام این زندگی بردارد، آن سوی زندگی شاید بهشتی منتظرش باشد و یا حتی آرامش ژرفی بعد ازینهمه تنهایی..بعد ازینهمه درد. 

گاهی اوقات، بودن آدم، هرچند خسته و ناامید و کم توان و رنج کشیده باشد، از نبودنش بهتر است. نه برای خودش نه...بلکه برای زندگی دیگرانی که تحمل رنج را ندارند و نبودن ما می تواند رنجی به رنجهای آنها بیفزاید...شاید زنده بودن ما تنها نوعی جانفشانی و فداکاری محض باشد برای جلوگیری از رنج کشیدن آنها...آنهایی که شاید حتی دوستمان نداشته باشند و دوستمان نباشند؛ اما زندگیشان به گونه ای به بودن ما وابسته است...کسانی مثل بچه هایمان و خواهران و برادران و والدینمان.

پیدا کردن هدف برای این زندگی کار راحتی نیست.اگر می توانستی هدف را بیابی،بی شک می توانستی سختی های این زندگی را هم هر طوری که هست از سر بگذرانی. اما این روزها شاید تنها هدف من از ادامه ی دردناک روزهای پایان ناپذیر ، فقط گریز از رنج است. گریز از رنج بی منتهای ابدی، اخروی و دنیایی چه برای خودم و چه برای دیگرانی که در اطراف منند. گریز از تصادم. گریز از هر تصادمی چه در اعتقاد و چه در گفتگو و چه در برخورد، که مبادا  منجر به رنج کشیدن بشود...

ما از رنج می گریزیم...شاید این تنها فلسفه ی زندگی ام؛ تنها دلیل بودن من،  و کسانی چون من و تلاش برای خوب ماندنمان  در این دنیای بی مغز و بدگوهر و بی منتها باشد!

 

 

در دامان رنج:

همیشه وقت برای بودن کمست و تو ابلهانه خیال می کنی که فرصت بی نهایتی برای بودن و ماندن داری. همیشه وقت برای بودن کمست و تو کودکانه چنین می اندیشی که تمام بازیهای هستی را آموخته ای و حالا باید آخر این قصه را از اولین حرف الفبایش دوباره خوانی بکنی. که می توانی تمام این دفتر ببهوده بودن را بازنویسی  کنی و بعد سرتاپایش را ببندی و آنوقت؛ همه چیز تمام خواهد شد!

انگارهایت را به خاک بسپار و فقط باش...فقط معنی بودن را در تجربه های هر لحظه ات جستجو کن...در صفای پیرامونت و در هر معجزه ای که در آنی از لحظه در برابر چشمان غافلت روی می دهد! تو می توانی ببینی...بخوانی...بنویسی...هرچند این خوانده ها و نوشته ها را به سرعت رعد از خاطرت ببری...ولی دوباره بنویس...دوباره بخوان...دوباره زندگی کن و فلسفه ی حیاتت را در تقدس نان و شراب بجوی نه در آکندگی از آن.

فلسفه ی زیستن تو شاید بهتیست که در خیره شدن به هر نقطه از هر لحظه ات، سراپایت را فرامی گیرد...احساسهایی سرشار از عشق...سرشار از اشک...مواهبی که هرگز دیگر تکرار نخواهد شد.... 

/ 0 نظر / 10 بازدید