خودکاوی

بالاخره، توانستم حجم  اندوه و یاءسی را که دیروز، قلب و روحم را در خود می فشرد،  به دور بیندازم. توانستم از سیاه چاله ی اندوهم سرک بکشم بیرون، صبح بشود، و دوباره سر ازین کوچه دربیاورم و بگویم: سلام! صبح همگی بخیر!

کتاب زمان لرزه کورت ونه گاتم را گم کرده ام! این هم از آن نوع کتابهایم بود که از شدت دوست داشتن و از هراس تمام شدنش، قطره قطره می خواندمش تا بلکه تمام شدنش هفته ها طول بکشد و هر روز حرفی تازه برای شنیدن برایم در خودش داشته باشد! اما از آنجا که وقتی کتابی را بی نهایت دوست دارم، آن را در هرکجایی با خود می برم و هرکسی هم که دستش برسد چند برگی از آن را می خواهد بخواند، اینبار واقعا نمی دانم کجا رفته...چه بر سرش آمده و یا اکنون لااقل در دست چه کسی دارد ورق می خورد! پس اگر امروز کسالتی در دلم باقی مانده به خاطر بر لب  نداشتن همین پستانک کوچک است.

دیروز، همانطوری که در فوج اندوههایم آرزو کرده بودم، یکی به من زنگ زد و هنوز گوشی را برنداشته گفت: مامان! امروز نمی دونم چرا دلم خیلی براتون تنگ شده! کی میاین خونه؟!

و من البته و صد البته آنقدر در حجم سیاهی های  روح خودم غرق گریه و بغض بودم که حتی این دلداری کودکانه هم آرامم نکرد...

بر خلاف دیروز، که قصد داشتم به عنوان یک زن، اوج احساسم را در زمان درک عمیق ترین اندوههایم بنویسم و نوشتم، امروز می خواهم و باید بنویسم که چه چیز توانست مرا از آن اقیانوس سیاه زنانه، که در آن غوطه ور بودم  بی کمک دیگری، نجات بدهد. نمی خواستم برای دل تسلای خودم  و رفع دلتنگی هایم به رسم بسیاری از زنهای دیگر و یا همین چند وقت پیش خودم ، با تماس گرفتن به این دوست و آن دوست رفته، و یا کشاندن معشوقهای مجازی به خالی سیاهچاله ام ، سبب شوم این سیاهچاله تبدیل به زندانی دو یا چند نفره شود. می خواستم  همه چیز را به دست اتفاق و تقدیر بسپارم و اگرچه شاید تنها، اما خودم باشم و روی دوتاپای مجروح خودم بایستم و بعد از تمام ضجه زدنها و بغض کردنهای تنهایی ام،  باز هم بتوانم قد علم کنم، و ببینم چطور می تواند شب اندوهم به صبح شادی بدل شود؟ چطور می توانم خودم را با دستهای خالی ام و بی کمک اطرافیان و دوستان دور و نزدیکم، از هراس و اندوه برهانم و به ساحل آرامش برسانم. می خواستم راه حلی را پیدا کنم که در تنهایی مطلق و  در هر زمانی دست یافتن به آن یا انجام آن ممکن باشد و هر آدم  یا زن اندوهگینی که مانند من گاهی آنقدر در فضای سهمگین رنج تنهایی درونش فرو می رود، بتواند با انجام آن راه حل یا دستور العمل، خودش را از آنچه ناخودآگاه بر سرش آمده رها کند؛ بی آنکه تن به ذلت  و خواری درخواست یا خواهشی از دوستان رفته، معشوقهای حقیقی و مجازی و یا درد دل با دیگران، داده باشد.

بعد ازین تصمیم، و پس از پایان ساعات  طولانی کاری، برای رفع غصه  ی دلم، قدم به قدم راه افتادم. خوردن یک غذای خوب و ناب و مکفی، یک جوشانده بابونه آرامش بخش، و همراه آن، دیدن یک فیلم  سرگرم کننده که بتواند ذهنم را  برای زمان کوتاهی از حس ژرف اندوهی که در آن هست، برهاند، که به صورت تصادفی  فیلم Little Ashes، بود که بدون درنظر گرفتن بعضی از صحنه های چندش آورش، با میلم کمی جور هم در آمد و تصنیف ناهماهنگی  از  سرنوشت گارسیا لورکا ی شاعر و سالوادوره  ی نقاش بود، بعد، بیرون رفتن از خانه به بهانه خرید مایحتاج خورد و خوراک، و سپس در اوج خستگی آرمیدن و پرسیدن از خود که آیا هنوز همان حس ناگوار گذشته را در دلم دارم یا نه؟ و پس از یافتن آرامش نسبتا عمیقی در وجود، به این واقعیت اندیشیدن که به زودی  آرامش مرگ هم فرا می رسد... و وقتی مرگ  فرا برسد، حتی عزیز ترین معشوقهای مجازی ام که گاهی در اوج تنهایی هایم نا خودآگاه در آرزوی بازگشت و حضورشان هستم، قادر به همراهی ام در دنیای فنا نیستند...و اینکه حتی اگر اینها افرادی شیفته و عاطفی هم  باشند، باز هم پس از مرگ آدم، علی رغم اینکه فرد مرده هنوز شعور و احساس یگانگی و شیفتگی  و عشق را ببه همراه خود دارد، افراد زنده ازو دست می کشند...پس اگر تنها سرمایه ی من تا ابدیتی که در آن خواهم زیست، چه زود و چه دیر، تنهایی مطلق  و جدایی از تمام عزیزان و بستگانم باشد، باید تحت هر شرایطی با آن کنار بیایم. باید خودم را بیندازم در دل همین تنهایی و آنقدر در ژرفای این اقیانوس عمیق و سیاه، دست و پا بزنم که بالاخره، شناگر ماهری بشوم. چه اگر این تنهایی ، چنانی که نشان می دهد و از جوانبش پیداست، تنها منزلگاه من در این جهان و دنیای پس از مرگ باشد، باید بتوانم خیلی خوب از پسش بر بیایم! تکریمش کنم و حتی مقدسش بدارم و سعی کنم از تاریکی و سیاهی اش نترسم و در عوض در آن، چراغی روشن کنم .

نمی دانم دفعه ی دیگر که دوباره دچار حمله ی این شعله های سیاه می شوم، می توانم به همین راحتی این دستورالعمل رهایی از شعله ها را اجرا کنم،  یا که نه...اما عمیقا باور دارم  که درک این تنهایی، شبیه درک تنهایی یک کرم پروانه در پیله، واقعی و ترسناک و غیر قابل انکار  است.  پدیده ایست که وجود دارد نمی شود انکارش کرد و یا به مقابله با آن پرداخت و یا دیگران را به درون شعله های سیاهش کشید!

شاید بشود گفت که  اکثر ما آدمها، در طول زندگی اجتماعی خود، درست شبیه کرمهای تازه سر از تخم درآورده سر در گریبان یکدیگر داریم و تا می توانیم، در کنار یکدیگر غرق خوردن و لذت و رنج بردن و استراحت و داد و ستد هستیم...اما بعضی از ما پس از مدتی در وجود خود دچار حس غریبی می شوند...حسی شبیه عاشق مغرور بودن و یا تنها بودن و یا غیر قابل درک بودن. آنوقت یک گوشه ای کز می کنند و بی آنکه خود بدانند که چه می کنند، دورتا دور خود پیله ی تیره ای را می بافند...بعد از مدتی که به هوش می آیند، دیوار قطور و سیاهی مابین خود و تمامی دنیا می بینند...آنوقت اگر ازین دیوار، ازین سیاهچاله ی تاریک و عمیق تنهایی ، خوف کنند و زهره شان آب بشود و هی ضجه بزنند و بخواهند از دنیای بیرون از خودشان ناجی طلب کنند، حتی اگر یک ناجی پیدا بشود و شمشیری بردارد و ÷یله هاشن را زخمی کند، سرنوشتی جز مرگ زود هنگام و معلولیت ذهنی دائمی ندارند...اما اگر صبورانه این دیوار و سیاهچاله را درک و تحمل کنند، هیچ ناجی دیگری غیر از وجود کامل و بی نقص خود را برای پیله ی تنهاییشان نخواهند و آنقدر با خودشان تنها درین پیله بنشینند که بتوانند خود واقعیشان را  خوب ببینند و درک کنند و بپذیرند، به جای دست انداختن به خاطرات گذشته و خیالات و اوهام دیروز و فردا، فقط غرق این سیاهچاله باشند و آرام  و با طمانینه، اجزا و ریشه ها و درز و شکافهای آن را بشناسند، پس از به بلوغ رسیدن  فکر و احساس،می توانند این پیله را بشکافند و پروانه شوند و بالاتر از فضای تمام کرمهای جهان، در کنار سایر پروانه ها پرواز کنند. آنوقت است که یک زن واقعی، زنی حقیقی می شود؛ فرشته ای ماورای درک و تصور آدمهای دیگر؛ به امید آن روز.

ویرایش نشده

/ 0 نظر / 8 بازدید