دم جنبانک...

دم جنبانک؛

هیچ نگران امروز و فردایش نبود...

***

همسفر عزیز من؛

چه بخواهی و چه نخواهی، زندگی با تمام وجود، اندامش را در برابر اندامت پهن می کند و دربرابر چشمهایت  لحظاتی ابدی را می گسترد. لحظه ها و تصاویری که به ضرب ثانیه ای از برابر دیدگانت می گذرند؛ ولیکن  تاثیر آنها آنقدر عمیق است که تا مدتها تصویرشان در برابر دیدگان روحت می ماند و تو را به خود مشغول می کند؛ مانند تصویر زنی زیبارو در برابر چشمهای مردی تنها و عاشق پیشه. مانند همین تصویر امروز صبح من، از دیدار یک دم جنبانک کوچک بر فراز چمنهای کنار بزرگراه.

من آنچنان آشفته و نگران آینده ی مرموز شغلی ام بودم که چشمم به روی راه و آفتاب و خورشید بسته  بود. که هیچ چیز از  آستانه ی  نگاه و  اندیشه ام اجازه ی ورود نداشت . انگار همه ی هستی ام قفل شده بود بر اندیشه های اندوهبار نگرانی ام...اما نمی دانم چرا...اما نمی دانم چطور  آن دم جنبانک کوچک توانست در برابر چشمهای ذهنم قرار بگیرد و چنان دیده شود که ساعتی ذهنم را به خود مشغول کرده باشد.

پرواز دم جنبانکها، درست شبیه معجزه می ماند؛ دوبال کوچکشان را بر فراز آسمان می بندند و خود را مانند گلوله ای کوچک به جلو پرتاب می کنند و وقتی اوجشان به فرود نزدیک می شود، دوباره پر می گشایند و اوج می گیرند و این حرکات زیبا را در پرواز، چنان با اشتیاق و پر شور و حرارت انجام می دهند که انگار شکوهمندترین اتفاقهای دنیا در کمینشان است. چشمهایشان آنقدر شفاف و سرشار از خوشیست که آدم را به ژرفنای درک  شادیهای گذشته و آینده می برد و در کنار آنها که باشی، احساس می کنی همه ی کار دنیا درست و رو به کمال است و سرشار از شادی بی پایان.

دمهای کوچکشان را پیوسته می جنبانند...انگار  شکرگزار هستی ناچیز خویشند و شاد از فرصت کوتاه بودن ...انگار با جنباندن دمهای زیبایشان، مدام به تو می گویند؛ مطمئن باش که در هستی خرد و ناچیز ما، جایی برای ملال نیست... هیچ ملالی نیست...ملال نیست...

همسفر عزیز من؛

دنیا، با تمام پستی و بلندیهایش، چرخه ی بی پایانی از تکرارتلخی ها و خوشیهاست. چه نه سال در آن زیسته باشی و چه هزار سال؛ تو مانند عضو کوچکی از یک اتم؛ مانند یک  الکترون ظریف و زنده؛ مدام در چرخش و گردشی و به تبع حرکتهای مدام توست که خوشیها و ناخوشیها و لذتها و غمهایت هربار در بازه ای گسترده تر، مدام تکرار می شوند. فرقی در این نیست که تو  نود سال تمام را بر روی زمین زندگی کرده باشی یا نیم، یا یک چهارم آن را...زندگی مانند صحنه ی  رقص یک رقاصه ی نانجیب، مدام خودش را پیش رویت  تکرار می کند...اما هربار بی حیا تر و برهنه تز و جامه دریده تر از پیش...

آنقدر خودش را تکرار می کند تا تو آن را چه زشت و چه زیبا با تمام وجودت در آغوش بگیری و با او یکی شوی. آنوقت است که از تو و زندگی ات؛ چیزی به جز "مرگ" به جز"کوچ" به جز "وصل"...

باقی نمی ماند.

 

ویرایش نشده

/ 1 نظر / 5 بازدید
زمهرير

[دست] [دست] [دست] قلمت تيز و خوش تراش و هميشه به نوشتن زندگي صحنه ي يكتاي هنرمندي ماست [قلب]